تبليغاتX
صداقت اونجوری
ازدواج شوخی بردار نیست
سلام.
متن امروز فکر کنم باز صدای همه رو در بیاره.
من اصلا به فکر ازدواج با مرجان نیستم. خونواده اونا با ما اصلا هیچ همخونی نداره. خونواده من مذهبی هستن و خونواده اونا اصلا از این خبرا توشون نیست. وضع مالی اونا خیلی خوبه و در مقایسه با ما حسابی پولدار محسوب می شن. در خونواده ما به آبرو و تحصیلات بسیار اهمیت داده میشه در حالی که اونا به اندازه ما به این چیزا اهمیت نمی دن. از طرف دیگه خود مرجان دختری نیست که به درد زندگی مشترک با من بخوره. خیلی وقتا به این موضوع فکر کردم ولی قبل از هر چیزی دیدم که خود مرجان گزینه مناسبی نیست.
اصلا من اعتقادی به این جور ازدواج ها ندارم. ازدواج باید از طریق سیستم سنتی باشه. در این موارد بزرگترها خیلی خیلی بهتر تصمیم می گیرن و عمل می کنن. من که گذاشتم هر کی رو که خونواده پسندید بهش فکر کنم. اول نظر خانواده بعدش نظر من.
من نباید همه چیز رو با هم قاطی کنم. مرجان دوست دختر منه نه نامزد من. اون فقط واسه دوران مجردی منه نه برای زندگی مشترک. این رو بارها بهش گفتم.
یه بار ازم پرسید که تو چطوری می خوای بعد ماه ها دوستی من رو فراموش کنی؟ جوابی بهش ندادم. ولی جوابش این که: خیلی راحت نیست. ولی وقتی قرار باشه از یه رابطه سطحی خارج بشم و با یه دختر آشنا بشم که همه چیزم رو می خوام بهش بدم و اونوقت عاشقانه با هم زندگی کنیم تو دیگه اصلا تو ذهنم هم نخواهی اومد.
در صورتی من از این رابطه صدمه نمی بینم که تا دم ازدواجم کشش بدم.
خیلی خودخواهانه بود، نه؟
 
2 نوشته شده در  87/04/11ساعت 21:18  توسط یه پسر صادق  | 

پسر خوبی می شوم.

سلام.

دیشب با مرجان و امیر و مریم رفتیم مهمونی یکی از دوستامون که به مناسبت سالگرد ازدواجشون مهمونی گرفته بودند. ۴تایی مست وارد مهمونی شدیم. ۱۵ دقیقه اولش که برق رفته بود و شمع روشن بود. ما به غیر مریم با اینکه مست بودیم ولی حواسمون بود و آبرو ریزی نمی کردیم ولی مریم که حسابی مست بود و وارد نشده شروع کرده بود به مست بازی. از اتوبان حکیم که گیر داده بود امیر بزن کنار می خوام بشاشم. وقتی هم همه ساکت بودند بلند بلند فحش می داد. خلاصه دیگه برق اومد و اونوقت بود که باید مریم رو می دید. چنان رقص س.ک.س ی می کرد که بیا و ببین. یه مریم بود و یه مهمونی. مرجان هم نمی دونم چش شده بود که رقصش یه جورایی بمالی تر شده بود. خلاصه سر همین رقصش باهاش حرفم شد و وقتی اومدیم خونه دیگه کارمون به جاهای خیلی باریک کشید. ولی عجب شب نافرمی بود. راستش این رو هم بگم که ظهرش مرجان اومده بود خونمون و از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۲ داشتیم یه کله ......... .دیگه آخرش زبونم رو بند آورده بود. انصافا س.ک.س این دختر فوق العاده هستش. حالا جالبیش این بود که وسط کار دیدم موبایلم داره ویبره می زنه. تعجب کردم چون روی ویبره نبود. دیدم شماره سحر بعد ۱۰-۱۲ روز افتاده و چون آهنگ زنگش یه آهنگ خالی بود صداش در نمیومد. خلاصه به مرجان گفتم که از خونمونه و به ادامه کار مشغول شدیم.

بعد از این دعوای دیشبمون به این نتیجه رسیدم که اصلا من در ناراحتی و عصبانیت رفتار درستی ندارم و اصلا بلد نیستم چکار باید بکنم به قول مرجان در این موقع من اصلا نباید حرف بزنم.

امروز برای اولین بار این اس ام اس رو از مرجان گرفتم.

mersi azizam. dooset daram. boos boos ('*')

دیگه رابطمون داره حسابی شکل می گیره. دیگه هم از خیانت خبری نیست. تصمیم دارم مثل یه پسر خوب فقط با اون باشم. دوستش هم دارم.

2 نوشته شده در  87/04/07ساعت 12:21  توسط یه پسر صادق  | 

تابستون کوتاهه
سلام
امروز 2تیر هستش. چند روزی هست امتحاناتم تموم شده. هر روز تصمیم دارم صبح ساعت 8 سر کار باشم ولی تا 12 می خوابم. علت اصلیش هم مسابقات فوتبال یورو 2008 هستش.
6روزی هست که از سحر خبر ندارم. بهتر. این روزا مرجان بدجور روی گوشیم حساس شده و با توجه به حساسیت مرجان بهتر که ریسک نکنم و سحر رو کامل بذارم کنار.
 1 هفته پیش که با سحر بودم رفتیم یه جای خلوت حوالی خونمون. تو ماشین بودیم که احساسات سحر زد بالا و شروع کردیم به بغل کردن و بوسیدن و لب گرفتن و مالش جاهای حساس. شب شده بود که یه هویی مونور گشت پلیس سر رسید. خوب شد اون موقع فقط تو بغلم بود و کاری نمی کردیم. خلاصه اینکه جفتمون خیس کردیم. سحر افتاده بود به التماس. من هم خیلی خونسرد فقط شاهد ماجرا بودم و خودم رو آماده کرده بودم واسه آبروریزی شدید. نشستیم تو ماشین که بریم پارکینگ و از اون ور هم کلانتری که نمی دونم یارو افسر چی شد که کارت ماشین رو داد و گفت برید. من هم به سحر گفتم برو که دیگه از این شانسا تو زندگی نمیاریم. وقتی رسیدم خونه رفتم یه دوش آب سرد گرفتم و 3-4 نخ سیگار پشت سر هم کشیدم. فکرش رو بکنید. خونه مجردی داشته باشی، دختری مثل مرجان باشه که باهاش س.ک.س هم داشته باشی، اونوقت با یه دختر دیگه تو ماشین اونم اطراف خونتون بگیرنت. اگه یه نفر اینو واسه من تعریف می کرد می گفتم خیلی خیلی احمقی، قدر نشناس!!!
امیر هنوز با مریم هستش. مریم یه دختریه که همه ماها ازش بدمون میاد، ولی نمی دونم امیر از چیه این خوشش اومده.
روابطم با مرجان هنوز عجیب و غریبه. به این نتیجه رسیدم که روابطم باهاش از این بهتر نخواهد شد. هفته پیش که اومده بود خونمون خیلی مسخره بازی درآورد و خندیدیم. بهش گفتم اصلا فکر نمی کردم اون دختر آروم روز اول اینقدر باحال باشه. در همه حال دیگه مسخره بازی در میاره. توی مهمونیا که ادای این مردای لیم رو دز میاره و انگشتم می کنه (طوری که کسی نفهمه). موقعی هم که تنها هستیم ادای این زنای سرد رو در میاره که موقع س.ک.س بافتنی می بافند.
دیشب بهم گفت می خواد 2هفته دیگه خوه ما تولد بگیره. گفت که کل هزینه مشروب و شام و کیک رو خودش می خواد بده. از الان رفتم تو فکر کادو. نمی دونم باید چی بخرم! چند ماه پیش که رفته بودیم واسه یکی از دوستامون عطر بخریم از یه عطر خوشش اومد. نمی دونم درسته که منِ دوست پسر برای کادو تولد، واسه دوست دخترم عطر بخرم؟!!! شما می تونید در این زمینه راهنماییم کنید.
2 نوشته شده در  87/04/02ساعت 15:34  توسط یه پسر صادق  | 

امیر جوگیر می شود
سلام
پریروز یه اتفاقی افتاد که جالب بود.
امیر چند روزیه که با یه دختر دوست شده به نام مریم. این دختره یه خورده 6 می زنه.رفتارش خیلی ضایع هستش. به هر حال امیر ازش خوشش اومده. پنج شنبه ظهر امیر با مریم خونه بود که مرجان هم اومد. امیر و مریم سوپ درست کردن که افتضاح از آب در اومد. موقع خوردن همگی شروع کردیم سوپ رو دست انداختن. امیر هم که مثل ماست ایستاده بود و هیچی نمی گفت. پختن سوپ رو به عهده نمی گرفت که مریم نخواد خجالت بکشه. در حین شوخی بود که مریم گفت هرکی این رو بخوره فحش می ده. مرجان هم گفت که آره فحش خواهرو مادر میده. بعد این حرف مرجان مریم جون قهر کردن و رفتن تو اتاق امیر و دیگه هم بیرون نیومدن. آخر شب امیر شاکی اومد و گفت رفتارتو با مرجان درست کن. من در این مورد به امیر حق نمی دم. چون 9ماه امیر هرچی شوخی خواست با مرجان کرد؛ حالا مرجان یه شوخی با این ایکبیری خانم کرد. به هر حال امیر سر این دختره بدجور جوگیر شده و این دختره هم از اون دختراس که دوست پسرش رو از همه جدا می خواد بکنه.
-------------------------------------------------
مرجان که با مریم تو اتاق نرفت. مریم رفت و بعدش هم امیر رفت ببینه که چش شده

2 نوشته شده در  87/03/18ساعت 15:47  توسط یه پسر صادق  | 

چه خبر؟
سلام
هم سحر هستش هم مرجان
سحر گفت که خونمون نمیاد من هم بهش گفتم بیا به هم بزنیم اونم عصبانی شد و قهر کرد ولی بعدش گفت بیا با هم دوستای معمولیه خوب باشیم. من هم گفتم که باشه ولی باید یه دوست دختر داشته باشم اونم با هوو مواقت کرد.
هفته دیگه هم که 2تا امتحان دارم و تصمیم دارم تو این چند روز تعطیلی برای امتحاناتم درس بخونم.
2 نوشته شده در  87/03/13ساعت 11:48  توسط یه پسر صادق  | 

من و 4 تا هندونه

سلام
بذارید اول هندونه هارو بگم
کار
درس
مرجان
سحر
دیروز رفتم و سحر رو دیدم. قدش کوتاهه و سنش 32. حالا چرا من باهاش ارتباط رو دارم ادامه می دم به این دلیل که  سحر اون بعد از احساسم رو ارضا می کنه که مرجان نمی کنه. مرجان دختر لوسی نیست ولی این سحر یه دختر لوس هستش. منی که در حسرت یه حرف عاطفی از مرجان هستم حالا می تونم بزودی از سحر بشنوم و از طرف دیگه هم فکر می کنم با س.ک.س هم مشکل نداشته باشه( آروم باشید، قراره اینجا من صداقت به خرج بدم پس جنبه اش رو داشته باشید).
بذارید از جریان جذاب شب تولد حمیدرضا براتون بگم.
مرجان وقتی اومد یه حرکت کرد که همون اول فکم خورد زمین. برای حمیدرضا با اینکه اولش گفته بودمش چیزی نخر  ولی یه تی شرت جیوردانو کادو خریده بود. راستش اولش حسودیم شد. آخه برای من تولد یه کتاب و خودکار خریده بود. البته همون خودکاره قیمتش 30 تومنه. ولی به چه کارم میاد؟ بهترین کادو واسه پسرا لباس و کفشه.
اوضاع خوب پیش می رفت تا اینکه نغمه اومد. نغمه کیه؟ نغمه دوست سابق امیر بود که من از طریق اون با مرجان آشنا شدم و بعدش امیر باهاش به هم زد ولی رابطه من با مرجان ادامه پیدا کرد. بعدش هم مرجان با نغمه به هم زد چون اونو مسبب جدایی قبلیش می دونست. حمیدرضا اونو دعوت کرده بود و من هم یه چیزایی می دونستم ولی جدی نگرفتم ولی وقتی نغمه اومد من تو اتاق بودم. دیدم مرجان با یه حالت جا خورده اومد تو و بهم گفت که نغمه اومده . من هم چشمامو 4تا کردم و گفتم کدوم نغمه؟ بعدش اومدم بیرون و به حمیدرضا یه حالتی که مرجان فکر کنه من قضیه رو نمی دونم گفتم چرا دعوتش کردی؟ خلاصه این هم به خیر گذشت. حالا نغمه چی پوشیده بود؟ پیرهنش که خیلی مهم نیست ولی یه دامن که به قول مرجان انگار ماله مادربزرگشه. گشاد بود و همش پایین بود.همین دامن باعث دعوای من و مرجان شد. من که چون مرجان بودش کلا چشمام رو کنترل می کردم و زیاد متوجه پایین بودن دامنش نمی شدم.

 

همون اولش مرجان برگشت به نغمه گفت چرا عین ج.ن.د.ه. ها شدی؟ آخه نغمه رفته بود موهاشو رنگ زرد کرده بود. راستی اینو بگم که مهمترین دلیل اینکه مرجان با نغمه قهر کرده بود این بود که نغمه با دوست پسر 4 سال پیش مرجان دوست شده بود و این به مرجان برخورده بود. اصلا این نغمه یه دختر لاشی هستش. امیر میشه گفت به بدترین وجه باهاش به هم زده بود ولی باز پا شد اومد مهمونیی که مطمئن بود امیر هستش. خلاصه وسطایه مهمونی بود که دیدم مرجان داره به دامن نغمه ور میره. مرجان کلا دختر شیطونیه. یه بار توی یه مهمونی با حمیدرضا 5 تومن شرط بست که نخ پیرهنه یه دختر رو از پشت یواشکی باز کنه و این کار رو هم کرد. من با توجه به این سابقه ذهنیم فکر کردم مرجان داره نغمه رو اذیت می کنه و دامنشو می کشه پایین. نگو بیچاره می رفته دامنیشو می کشیده بالا. منم هر وقت اون این کارو می کرد می کشیدمش کنار و اونم اخم می کرد و وقتی ازش می پرسیدم چرا اخم می کنی جواب نمی داد. مرجان دختریه که خیلی خیلی حساسه و اصلا خوشش نمیاد که کسی حتی من بهش بگم چکار بکنه یا نکنه. خلاصه بعد اینکه چند بار این صحنه رخ داد مرجان دلخور شد و رفت تو آشپزخونه. من هم خیلی بی تفاوت رفتم یه گوشه مجلس. یه خورده که گذشت باز با هم خوب شدیم ولی 2باره این صحنه رخ داد و این بار دیگه من جدی جدی شروع کردم جلوی همه بهش بی تفاوتی کردن. و یه جوری رفتار می کردم که انگار نه انگار دوست دخترم تو مجلسه. این جوری خواستم بهش بفهمونم که دیگه نباید برام اخم کنه یا باهام قهر کنه. بیچاره هی خودشو بهم نزدیک می کرد ولی من دیگه افتاده بودم روی اون دنده و اصلا بهش اعتنا نمی کردم من برای خودم بودم و اونم برای خودش . حتی نگاهش هم نمی کردم. تا اینکه آروم آروم مهمونا شروع کردن به رفتن و مرجانی که اصلا دست به سیاهو سفید نمی زد از بیکاری مشغول جمع کردن آشپزخونه شد. تا اینکه دیدم نغمه تو اتاق حالش به هم خورده. از بس مشروب خورده بود داشت تگر می زد و من از مرجان خواستتم بره نغمه رو جمع و جور کنه..............
ادامه داستان باشه واسه ایشالا پست بعدی فقط بگم که کار به جایی رسید که مرجان تا صبح گریه می کرد.

2 نوشته شده در  87/02/23ساعت 11:39  توسط یه پسر صادق  | 

سحر
سلام
دیروز به یه دختری تو اتوبان مدرس شماره دادم که اسمش سحر هستش. اولش که سنشو گفت کفم برید و گفتم الانه که قطع کنه ولی ادامه داد(متولد 1355). سر کار میره و ماشین داره. قیافش یادم نیست ولی احساس می کنم همون چیزیه که من می خوام. من دلم برای یه دختر لوس لک زده.
امروز تولد حمیدرضا هستش. خونه ما تولد گرفته. 3-4 ساعت دیگه مهمونا میان. ظهر با مرجان رفته بودیم که یه عطر به عنون کادو برای حمیدرضا بخریم که حسابی اعصابمو خورد کرد. الکی بهونه گیری می کنه. از یه رفتارایی ایرادمی گیره که وقتی می فهمم چشمام 4تا میشه!! اگه رابطه ام با سحر قطعی بشه باهاش واسه همیشه به هم می زنم. من آدمی نیستم که بی وفا باشم ولی دیگه طاقتم داره تموم میشه. خلاصه اینکه شاید از این به بعد از سحر براتون بگم. راستی عطر cartier  عطر خوبیه؟اینو واسه خودم خریدم.
2 نوشته شده در  87/02/19ساعت 16:57  توسط یه پسر صادق  | 

حمیدرضا و میترا
سلام
من با حمیدرضا از طریق امیر( هم خونه ام) آشنا شدم. الان بیشتر از اینکه دوست من باشه دوست امیره. حمیدرضا یه پسر خوش هیکل و سرو زبون داره. ذاتش یه خورده خورده شیشه داره. از سال 81 عاشق یه دختر یبود که می خواست باهاش ازدواج کنه ولی 8-9 پیش رابطشون قطع شد. وضع مالیشون خوبه و خودش الان درگیره ساخت و ساز هستش. وضع خانوادگیه  چندان مناسبی به نظر می رسه که ندارن. الان یه ماشین 50 میلیونی زیر پاشه و عید هم مسافرت خارج کشور بود. تحصیلاتش هم خوبه . لیسانس از یه دانشگاه دولتی تهران داره. میشه گفت از نظر دخترای امروزی گزینه خوبی برای ازدواجه. سرو زبون هم داره و توی دختربازی هم تبحرش عالیه.
امیر چند وقت پیش بهش گیر داده بود که چرا ترجیح میدی با زنها دوست بشی تا با دخترها. حرف جالبی زد، گفت: دوستی با زنها راحتتره. دردسرش کمتره و اینطور نیست که بعد 2 هفته ییهویی بگن  آینده این رایطه چی میشه؟( این جمله اشاره مستقیم دارد به مقوله ازدواج، <قابل توجه کسانی که تجربه زیادی در ارتباط با دخترها ندارن>).
حمیدرضا یه اخلاقی که داره و من زیاد ازش خوشم نمیاد اینکه تو فکر منافعشه. و با توجه به موقعیتش و وضع موجود فعلی در تهران زیاد برای زنها و دخترهایی که باهاشون ارتباط برقرار می کنه ارزش قائل نیست. بیشتر هدفش از ارتباط همون س.ک.س هستش. توی این کار هم خوب موفقه.
از بهمن ماه با خانم مطلقه ای دوست شده به نام میترا. زنی با سن حدود 38. دارای یک بچه ولی ظاهری فوق العاده. قد بلند. موهای بلوند. (رنگشون می کنه ،نه اینکه نژاد ژرمن داشته باشه!). ماشین داره و سر کار میره. با مسئله س.ک.س کنار اومده. یعنی اینکه می دونه س.ک.س چیه و برای چیه. برخوردهای اجتماعیش خوبه( این خوب نباشه پس کی خوبه؟ ) و یه چیز جالب اینکه سینه هاش رو هم عمل کرده.( حمیدرضا گفت، اونم با شوق زایدالوصف)
در هر حال رابطه جالبیه. میترا اون چیزی رو به حمیدرضا عرضه می کنه که حمیدرضا دقیقا همونو می خواد و حمیدرضا هم دقیقا همون چیزی رو به میترا عرضه می کنه که اون می خواد . میشه گفت این طولانی ترین رابطه حمیدرضا هستش که من دیدم. اینم اینجا اضافه کنم که حمیدرضا از زمانی که عاشق اون دختره که گفتم از سال 81 عاشقش بود، از اون زمان هم هرز می پرید. بعد او دیگه ماشاالله، هر 2 هفته با یه نفر جدید بود تا اینکه از بهمن ماه هستش که با میتراست. میشه گفت اختلاف سنیه حدوده 14 سال بین زنی به نام میترا و پسری به نام حمیدرضا ولی دوام رابطشون یه چیزه جالبه. آهان اینو داشت یادم می رفت که میترا هیچ محدودیت زمانی و غیره نداره. پس اگر شما زنی باشید با قد بلند، چهره ای جوان، اندامی متناسب، بدون محدودیت زمانی و رفت و آمدی، با سینه هایی عمل کرده، موهایی بلوند و حسابی حشری( از بابت بیان این کلمه معذرت می خوام) حتی با سن 38 می توانید با یک پسر 25 ساله ی پولداره خوش هیکل و خوش زبون دوست بشید و حالشو ببرید.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
- از چند وقت دیگه زندگیه من بر سه اصل قرار خواهد گرفت
: 1- کاره پاره وقت
2- آماده شدن برای امتحان ارشد
 3- مرجان!


2 نوشته شده در  87/02/13ساعت 23:47  توسط یه پسر صادق  | 

هم خوبم هم بد
سلام،
دیروز رفته بودم دانشگاه که دیدم اسمم رو زدن تو برد دانشکده. گفتم اولش برم پیش استادم که کلاسش رو دیگه بعد عید نرفتم و برم پیشش که بگامون نده. مردتیکه عقده ای حرف حالیش نیست. فکر می کنم بچه که بوده حداقل 19 دفعه به زور کردنش که اینجوری عقده دهن گ.ا.ی.ی.د.ن داره. گیر داده که چرا نیومدی قبلش با من صحبت کنی؟! حالا هم برات 3/16 رد می کنم که بفهمی حرفم جدیه. آخرش کار به جایی رسیده بود که می گفت به رئیس شرکتت بگو بیاد جلوم دست به سینه وایسه و ازم خواهش کنه تا درخواستت رو قبول کنم. مردتیکه جانماز آبکش عقده ای.  فکر می کنه چه گهیه؟! عوضی فکر می کنه چون دکترا دیگه ک.و.ن.ه ما حلالشه که بیاد پاره اش کنه.
امروز هم رفتم که تخم های آقا رو بلیسم که نبودش.
آهان گفتم که اسمم رو زده بودن. رفتم آموزش دانشکده که یه نامه دادن دستم. توش نوشته بود که چون 4ترم مشروط شدی بیا فوق دیپلمت رو بگیر. من هم خیلی خونسرد رفتم آموزش کل و گفتم که من فقط 5 واحد دیگه دارم و 135 واحد پاس کردم که آخرش ازم یه تعهد گرفتن. حالا اگه این استاد عوضی بهم صفر بده اونوقت لیسانس و فوق لیسانس و زن و بچه و ...... همه میرن رو هوا.
دیشب با حمید و امیر داشتم در مورد رابطه ام با مرجان صحبت می کردیم . بهشون گفتم که مرجان در حال حاضر بهترین گزینه دوستی برای منه. چون اخلاقش یه جوریه که امکان نداره عاشقش بشم. خونواده اش اصلا به خونواده مذهبیه من نمی خوره که یه وقت احیانا نکنه بخوام بگیرمش. ماشین داره و خودش میاد و میره و این برای من که خونه دارم ولی ماشین ندارم بهترین چیزه. از طرف دیگه الان رابطه س.ک.س هم باهاش کامل دارم و این باعث میشه که دنبال کس دیگه ای هم نباشم. از طرف دیگه پایه مهمونی و این جور چیزا هم هست. و دیگه این که به وفاداریش هم مطمئن هستم. ناز و عشوه هم نداره. همه اینها رو هم باعث میشه که دوستش داشته باشم و باهاش حال کنم. ضمنا تا حالا فقط یه بار صحبت از جدایی کرده که اونم زمانی بود که حسابی باهام بد بود و گفت که اگه می خوای قهر کنی مشکلی نیست من هم از روی سیاستم گفتم بهم وقت بده فکر کنم و فرداشبش بهش گفتم که من باهات مشکلی ندارم ولی اگه تو می خوای می تونی قهر کنی و این جوری دستش رو گذاشتم توی پوسته گردو.
راستی امروز رفتم شرکت و کارم رو باهاشون تموم کردم. مدیرمون از دستم حسابی شاکی شده بود. ایشالا از شنبه می رم یه شرکت بهتر مهندسیتر . اینجا زیاد اصول مهندسی رو رعایت نمی کردن ولی در عوض به خونمون نزدیک بود.
منتظر خبرای عجیب بعدی باشید. راستی امشب منو امیر و حمیدرضا و دوست دخترش میترا اینجا بودیم. و چون میترا خونشو عوض کرده بود شام از بیرون سفارش داد که حداقل امشب ما سیر شدیم. میترا یه زن 36 ساله هستش که تو نگاه اول 25 ساله به نظر میرسه. حالا اگه خواستید در مورد حمیدرضا و میترا هم براتون میگم.
2 نوشته شده در  87/02/12ساعت 0:41  توسط یه پسر صادق  | 

باز هم آشتی
سلام
5 روزی بود که با مرجان قهر بودم ولی بخاطر یه برگه که دستم داشت و مجبور بود بگیرتش، بهم اس ام اس داد و فردا ظهرش با هم رفتیم سمت میدون انقلاب که دوربینش رو که داده بود تعمیر، بگیریم عصرش هم اومد خونمون و برای اولین بار 2راه ........
پریشب که رفته بودم خونه خواهرم تا سفته ای که سر کار گفته بودند باید یه نفر تعهدش کنه رو بدم دامادمون امضا کنه که شروع کرد به نصیحتم و نظرم رو راجع به کار عوض کرد و از بعدش بود که تصمیم گرفتم تمام وقت کار نکنم بلکه نصف روز برم سر کار و بقیه اش رو جدی برای فوق لیسانس درس بخونم. وقتی که لیسانس یه جای خوب قبول میشی دیگه همه انتظار دارن که فوق لیسانس هم بگیری. البته تو تست زنی و خرخونی تبحر خواصی دارم ولی چند سالی هست که ک.و.ن.م گشاد شده. امروز می خواست با مدیرعاملمون در این مورد صحبت کنم که فرصت نشد ایشالا فردا در این مورد صحبت می کنم.
خلاصه اینکه باز همه چیز داره عوض میشه . رابطع ام که با مرجان فکر می کردم تموم شده این بار قویتر شروع شده. کار که فکر می کردم تمام وقت شروع شده داره پاره وقت میشه و درس که فکر می کردم تمام شده تازه داره شروع میشه. چقدر زندگی بازی داره!!
اینبار با مرجان به این دلیل راحت 2باره شروع کردم چون احساس کردم اون این رابطه براش مهمه و تموم شده به حسابش نیاورده.
2 نوشته شده در  87/02/09ساعت 18:57  توسط یه پسر صادق  |