تبليغاتX
صداقت اونجوری
اولین عکس

این عکس رو روز جمعه یک دفعه از میز کارم گرفتم. میگم یکدفعه چون اصلا مرتبش نکردم و هیچ تغییری توش ایجاد نکردم تا کاملا طبیعی باشه.

 home

2 نوشته شده در  86/04/30ساعت 12:19  توسط یه پسر صادق  | 

امیر و نیلوفر
امروز می خوام در مورد رابطه امیر و نیلوفرکه دیروز به هم خورد بنویسم. الان نمای کلی رابطه رو براتون تصویر می کنم و روزهای آینده از دیدگاه خودم تشریحش می کنم.
آذر 85: من و امیر با یکی از دخترای هم دانشکده ای امیر داخل ماشین امیر هستیم و داریم از دانشگاه امیر می ریم که همکلاسیه امیر رو برسونیم خونشون و بعدش هم بریم خونه خودمون. داخل پمپ بنزین ولنجک هستیم که کنارمون یه ماشین BMW از اون قدیمیاش نگه می داره که راننده اش یه دختره(نیلوفر). امیر برای خنده یا هر دلیل غیر جدیِ دیگه سعی می کنه شمارشو بده به راننده. بعدا فهمیدم وقتی که پیاده شده بود که شمارشو بده به دختره گفته بود که جلوی دوستام منو ضایع نکن . دختره گفته بود که من الان دوست پسر دارم و امیر هم گفته بود که فقط جلوی دوستام یه زنگ بزن بعدش دیگه کارت ندارم. به هر حال دختره شماره امیر رو می گیره و جلوی همکلاسیه امیر بش زنگ می زنه.همین.

دی 85: امیر ماشین زانتیای یکی از دوستامون چند روز دستش بود.یک روز که میره پمپ بنزین ولنجک که بنزین بزنه همون دختره رو باز می بینه، به عبارتی دختره امیر رو با یه ماشین خوب می بینه.

تیر 86: شب سهمیه بندی بنزین گوشی امیر یه اس ام اس می گیره که از طرف همون دختره هستش. رابطه امیر و نیلوفر شروع می شه.

یک هفته بعد: امیر با نیلوفر و دوست نیلوفر(رویا) و دوست پسر رویا (امید) میان خونه ما. مشروب می خورن و اونجاست که نیلوفر به امیر می گه تو باید دوست پسر من شی. و از امیر می خواد که باش س.ک.س داشته باشه. امیر برای چند دفعه پیشنهاد س.ک.س. رو رد می کنه ولی در نهایت اون شب اولین س.ک.س.شون انجام می شه.
تا تولد رویا : رابطشون شدیدا احساسی هستش. نیلوفر دختر بسیار خوب و مهربونیه. فوق العاده با محبت و خاکی هستش طوری که یه بار که اومده بود خونمون رفت تو آشپزخونه و اونجا رو تمیز کرد. چند بار غذا درست کرد. خلاصه اینکه سعی در جلب نظر و محبت به امیر بود به طوری که خود من به امیر به خاطر داشتن چنین دوست دختری حسودیم می شد(حسودی از نوع پسرونه نه دخترونه). نیلوفر قیافه زیاد جذابی نداره.

بعد تولد رویا: امیر یه دفعه نسبت به نیلوفر نظرش عوض شد. 2 تا دلیل می آورد که می خواد نیلوفر رو کنار بذاره. اول اینکه: گل آرا رو دوست داره.دوم اینکه از قیافه نیلوفر خوشم نمیاد!! البته اینو بگم که امیر همون اولش به نیلوفر گفته بود که به هیچ وجه نباید انتظار ازدواج داشته باشی وانتهای این رابطه جدایی است. این تغییر نظر امیر رو بالاخره خب نیلوفر موجه میشه. نیلوفر دختره فوق العاده احساسی هستش. نیلوفر کلا به هم میریزه. یه شب رویا (دوست صمیمی نیلوفر)زنگ می زنه و می خواد که کمکشون کنم که رابطشون درست شه. به زبون بی زبونی بهش میگم که امیر یه نفر دیگه رو دوست داره. رویا میگه که نیلوفر توی یه بحران روحی بوده که با امیر دوست می شه. چند ماهی بوده که با دوست پسر قبلیش به هم زده بود و حسابی حالش بد بوده. و سعی می کرده تو این رابطه چیزی کم نذاره که بعدا پیش خودش بخواد بگه که اگه اون کارو کرده بودم اونطوری نمی شد.

دیروز : نیلوفر زنگ می زنه به امیر و بش می گه که تموم کنیم .بعدش به من با اس ام اس خبر می ده. سعی می کنم دلداریش بدم حالش فوق العاده بده بگونه ای که به سختی حرف می زنه.بم میگه همش به این فکر می کنه که چه اشتباهی کرده. بازم با زبون بی زبونی بش می گم که اشتباهت در انتخابت بوده. من به دو دلیل نمی تونم بش بگم امیر خیلی مقصره. یک اینکه نیلوفر امیر رو دوست داره و اگه از امیر هم بخواد مثل دوست پسر قبلیش متنفر بشه اونوقت امکان داره تا مدتها از مردا بدش بیاد و دوم اینکه امیر دوست صمیمیه منه .
بهش میگم این جدایی تقصیر تو نیست، تو باید چشماتو اولش بیشتر باز می کردی. تو حرفاش بم میگه که امیدواره که نظر امیر بالاخره یه روزی عوض بشه و به طرفش برگرده. شب که امیر این حرفشو می فهمه تصمیم می گیره دیگه ارتباطشو با نیلوفر صد در صد قطع کنه. و دیشب حتی جواب اس ام اس اونو نمی ده. کار به جایی می رسه که برادر نیلوفر به امیر زنگ می زنه وامیر با دلیل و منطق راضیش می کنه که رابطشون باید قطع بشه! جالب اینکه دلیل اصلی رو نمی گه و اونم دوست داشتن گل آرا هستش.
و بدینگونه نیلوفر مثل دخترای دیگه از زندگی امیر خارج میشه. نیلوفری که دیروز بهش گفتم " تو عشقت از بی کسی بود" . قضاوت اینکه این وسط مقصر کی بود و تقصیرات به چه نسبتی بین اونا تقسیم میشه رو میذارم به عهده شما.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
درد آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه به آن کسی که می رود این سان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست،
او هیچ وقت زنده نبوده است،
(فروغ)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
2 نوشته شده در  86/04/30ساعت 12:1  توسط یه پسر صادق  | 

بگا رفتم.
امشب دو بار بگا رفتم. بار اول اینکه تلویزیون داشت یه مستند در مورد لبنان نشون می داد و داشت خرابی های جنگ لبنان رو تصویر می کرد. آخرای مستند بود که یه ماشین عروس رو نشون داد که داخلش یه عروس و داماد بودن که اومدن بودن به یه محله که بمباران شده بود. اکثر خونه ها بر اثر بمباران خراب شده بودن و لودرها داشتن آوارها را جمع می کردن. عروس در میان آوار ایستاده بود و مشخص بود که اونجا قبلا خونه ای بوده که به گفته خودش از بچگی اونجا بزرگ شده و رسمشون اینه که باید از خونه پدری برن خونه شوهر و حالا هم با لباس عروس اومده بود که اون رسم را بجا بیاره. می گفت اینجا محله منه و همه این آدما که الان اینجا هستن هم محله ای های من هستن. وقتی داشت این حرفا رو در لباس عروس و با دسته گل عروس و در میان خرابه ها می گفت گریه اش گرفته بود و همه کسانی که اونجا بودن در میان اون خرابه ها فریاد الله اکبر سر داده بودن و زنده باد لبنان می گفتن. من کاری با سیاست ندارم ولی فوق العاده تحت تاثیر قرار گرفتم.به گونه ای که اشک تو چشمام جمع شده بود. آفرین به این حرکت، آفرین.
بار دوم زمانی بود که تلویزیون فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک" رو پخش کرد. این فیلم آخرتش بود. کارگردانش رضا میرکریمی بود.عالی بود.عالی بود. ولی باز این صدا و سیمای تخمی ما دست گل به آب داد: سکانس آخر فیلم اونجایی که پسر دکتر میاد و باباشو نجات میده رو اصلا نشون نداد. وقتی که دیگه چراغ ماشین خاموش شد یه نوشته اومد و بعدش سریال "شهر قشنگ" شروع شد. خوب شد که آخرشو می دونستم.
خاک بر سرشون. احمقا به خاطر یه مشت ریش رفتن توی صدا و سیما. شعور که ندارن. ولی فیلم قشنگی بود با دیالوگای قشنگتر. اگه تونستم و وقت کردم یه بار دیگه می بینمش.
2 نوشته شده در  86/04/30ساعت 10:39  توسط یه پسر صادق  | 

فروغ فرخزاد - رابطه ها
دیشب سی دی فروغ فرخزاد رو گذاشتیم و گوش کردیم. فوق العاده بود. چه حسی جالبی تو صدای این زنه.

بعضی ها اصلا روابط دختر و پسرها رو جدی نمی گیرن. مثلا همین امیر. علیرغم اینکه امیر گل آرا رو دوست داره رفته با نیلوفر دوست شده. نیلوفر بعد دو هفته خیلی به امیر وابسته شده. اینو دیشب رویا بهم می گفت. زنگ زده بود که برای امیر تولد بگیریم که مجبور شدیم یه دروغ جور کنیم بهش بگیم .گفتیم عمه امیر مریضه، و هر لحظه امکان داره که امیر از تهران بره.آخه نمیشه اونارو تولد دعوت کرد. امیر حتی نمی خواد نیلوفر براش کادو بخره. کلی دیشب با هم در این مورد صحبت کردیم.
دیروز شرکت یاشار، ویروس کشی رو که جواد داده بود رو آپدیت کردم که همین کار باعث شد ویروسی که رو کامپیوترم بود شناسایی بشه ولی این خود یه مشکل دیگه ایجاد کرد(.Trojan.Win32.Delf.aam ) .اونهم اینکه این ویروس به اسم هر فولدر یک فایل با پسوند اجرایی درست می کنه که آیکونش هم شکل فولدر هستش. بعدش اون فولدر رو مخفی می کنه.مشکلی که الان هستش اینه که کامپیوتر یه جوری شده که نمیشه تنظیمش کرد که فایل ها و فولدرهای مخفی رو نشون داد. خلاصه این مشکل دیروز دهنم رو سرویس کرد.

پرنده مردنی است،
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریک اند
چراغ های رابطه تاریک اند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
2 نوشته شده در  86/04/28ساعت 15:11  توسط یه پسر صادق  | 

اتفاقات دیروز
سلام.

دیروز با امیو و یلدا و گل آرا رفتیم فیلم رییس. فیلم مسخره ای بود. با بچه ها کلی گفتیم و خندیدیم.

دیروز که شرکت یاشار بودم٬ جواد و حمید و امید و مهسا و منا و مهرنوش رو دیدم.عباش گفت که بریم بیرون.این حرفش کلی حالی به حالیم کرد.یادش به خیر ۲-۳ سال قبل رو.چقدر با بچه ها اردو می رفتیم.

دیروز که وارد خونه شدم٬ فکر می کردم که کسی خونه نیست٬ ولی دیدم یه دختره روی سیا هستش.خوب شد که لخت نبودن.بعدش هم من به بهونه خرید پوشال برای کولر رفتم از خونه بیرون.

چقدر بعضی ها تو کف هستن! چقدر!

2 نوشته شده در  86/04/26ساعت 13:32  توسط یه پسر صادق  | 

همه زندگی قشنگه
امشب مطلب جالبی به نظرم رسید، و اونهم این که: همه زندگی قشنگه همراه هر تولدی مرگی است، همراه هر وصلتی جدایی است، همراه هر شادیی یک غم نیز وجود دارد. به عبارت دیگر غم و شادی وتلخی و شیرینی ، زشتی و زیبایی ، تمجید و تحقیر و .... همراه و لازم و ملزوم هم هستند. بگذار که راحتتر بگم: اگر الان شادی، بدون و منتظر باش که یک زمان یا روزی غمگین هم باشی. آدما اصلا غم و ناراحتی و کلا چیزای بد رو دوست ندارند و وقتی با اون مواجه می شوند احساس خوبی دیگه ندارند. اینو می خوام بگم که بیاییم زندگی رو بپذیریم، با همه غم ها و شادیهاش. با همه زشتی و زیباییاش. با تمام وجود بپذیریم که همراه هر تولدی مرگیست در انتظار. همراه هر خوبی نیز یک بدیست در انتظار.پس هرگاه که با جنبه بد اون مواجه شدیم بگیم: "تا الان کجا بودی؟ منتظرت بودم، بیا که من از تو استقبال می کنم." مثال جالبی وجود داره، وقتی مشروب می خوریم معمولا احساس خوبی بهمون دست میده، به قول معروف می ریم اونجا که غم نیست!! ولی بعدش چی؟ یک سردرد! کیه که از سردردش خوشش بیاد؟. اما اگه با آگاهی کامل با اون سردرد مواجه بشیم اونوقت از همون سردرد هم لذت می بریم. بدونیم که این سردرد ناشی از همون مشروبیه که چند ساعت پیش باعث شادی تو بود و به عبارتی این ادامه و مکمل همونه. بیاین زندگی رو انتظار بکشیم و از حال کمال لذت رو ببریم.
2 نوشته شده در  86/04/24ساعت 13:7  توسط یه پسر صادق  | 

دخترا
دیشب مهمونی رویا بودیم. دلم به حالش خیلی سوخت. دختر به این سادگی و خوبی. امید (کسی که رویا فکر می کنه دوست پسرشه) دیشب محل سگ هم بش نمی داد. حتی براش کادو هم نخریده بود! تا اینجاش شاید عجیب نباشه، دیشب تولد خونه مجردی امید بود خونه ای که با یه دختر به نام نرگس گرفته!!! بله، نرگس دوست دختر آقاست و این رویای احمق هم فکر می کنه که آقا امید دوستش داره، چقدر یه آدم می تونه احمق باشه؟!
به نظر من آدم باید برای خودش ارزش قایل باشه، باید به خودش احترام بذاره. وقتی تو خودت به خودت احترام نذاری نباید انتظار داشته باشی که دیگران به تو احترام بذارن.مهمترین جایی هم که میشه فهمید آدم چقدر به خودش احترام می ذاره از دوستایی که انتخاب می کنه. اگه شما دوستایی انتخاب کردی که بی ارزش بودن و از کلاس اجتماعی پایینی برخوردار بودن اونوقت یعنی خودت از خودت همین انتظار رو داری و نباید انتظار داشته باشی که دیگران تورو یه آدم با کلاس اجتماعی بالا تصور کنن.
از دخترایی که اطرافم وجود دارن و باشون ارتباط دارم هر کدومشون یه حس خاص رو در من ایجاد می کنن. مثلا نیلوفر به نظرم دختر خیلی خوبیه، گرچه خوشگل نیست ولی در نگاهش هیچ خباثتی دیده نمی شه. این رویا هم دختر خوبیه ولی خیلی خر و ساده هستش، آخه یکی نیست بش بگه تو که هم خوشگلی هم جذاب، پس چرا اینقدر خودتو دست کم می گیری و با پسری دوست هستی که می دونی با یه نفر دیگس.
ساناز اصلا به من حس خوبی رو تلقین نمی کرد. یه دختری ( یا زنی) که طوری فکر می کرد و عمل می کرد که یک مرد رو به این وا می داشت که باید ترتیبشو بده که پس فردا دلش نسوزه. سارا هم که یه زن مطلقه بود، دروغ می گفت. آخه یکی نیست به این آدما بگه چرا به ما دروغ می گی؟ مگه برای ما مهم که تو بچه فرمانیه باشی یا اکباتان؟ اصلا این چیزا مهم نیست. مهم اینه که ذاتت درست باشه، صادق باشی، مهربون باشی. البته سارا یه خوبی داشت و اون هم خاکی بودنش بود. دختر(یا زن) بی شیله و پیله ای بود. از این آدمای چس! کلاسی نبود که بیاد خونه آدم و بعدش از اول تا آخر مجلس کونشو بذاره به مبل و دست به سیاه سفید نزنه. سارا هروقت میومد اگه کاری از دستش بر میومد انجام می داد. از این لحاظ خیلی با محبت بود.یه بدی دیگه هم که داشت این که هوس باز شده بود. از نظر من اشکال نداره که آدم مهمونی بره . حال کنه. با دوست دختر یا دوست پسرش سکس کنه ولی اینکه تو بخوای هر شب با چند اکیپ مرد بگردی اونوقت با تعریف نجابت که تو ذهن منه در تناقض خواهد بود.این برای مرد هم صادق هستش. صحبت من در مورد مردای مجرد هستش. یک مرد مجرد که همینجوری راحت با دختری که نمیشناسه میره دوست فابریک میشه، مردی که همزمان با چند دختر ارتباط خیلی نزدیک داره، مردی که زنو فقط یک ابزاری برای ارضای جنسی می دونه و.... این مرد یک مرد هرزه هستش. به نظر من آدمی باید در هر موضوع و کاری تعهد داشته باشه.درسته که تعهد با آزادی از یه منظرایی در تضاد ولی آزادی زیادی هم چیزی جز ولنگاری نیست.
تو دانشکده هم من بعضی دخترا می بینم که یه جوری رفتار می کنن که اصلا این حس رو که طرفت دختره اصلا در تو ایجاد نمی کنه. منظورم از حس، حس جنسی نیستش. اون حس که احساس کنی طرف یه جنس ظریف و لطیفه. اینجوری باید می گفتم که طوری راه می رن و حرف می زنن که این حس رو در طرف القا نمی کنن که که اونا جنس لطیف و ظریف هستن. بیرون دانشگاه وضع از این هم بدتره.جوری آرایش می کنن که اصلا هیچ نشونی از دختری و بکریت نداره. یه دختر باید جوری راه بره، صحبت کنه، نگاه کنه و ارایش کنه که طرفش بفهمه که اولا این آدم جنس مونثه ثانیا دختره نه زن. واقعا این دخترا باید بشینن یه خورده با خودشون درست فکر کنن.مثلا اگه می خوان با یه جنس مخالف ارتباط داشته باشن اول در نظر بگیرن که دوست دارن طرفشون چه خصوصیاتی داشته باشه، پول براش مهم باشه، سکس براش مهم باشه یا نه، با شعور باشه یا نه ( اجازه بدید این بحث رو بعدا دقیق ادامه بدم، پس این بحث نا تموم موند)
2 نوشته شده در  86/04/22ساعت 19:15  توسط یه پسر صادق  | 

دانشگاه بهشتی
سلام.الان دانشگاه بهشتی هستم.دانشکده کامپیوترشون. اومدم یه پروژه که سفارش داده بودم رو بگیرم. یه خورده احساس غرور می کنم چون دانشگاهمون از این دانشگاه معتبرتر و بهتر. چه احساس مسخره ای!! چه فایده؟!

این امیر هم آدم بشو نیست. میگه نیم ساعت دیگه میام ۱ ساعت بعد زنگ می زنی میبینی یه بهونه میاره.ولی دوستش دارم.گفته باشم که من پسرم. دیشب پروژه درس گرافیک رو تموم کردم. می خوام کاملش رو به جواد ندم. باید یه فرقی بین من که دهنم صاف شده با اون باشه دیگه.! جریان دیروز جالب بود رضا که نتیجه فوقش خوب شده رفته درس اختیاری با میبدی و رحیمی برداشته که هر دو درس هم احمق شده ۹. خیلی عصبی بود تا حدی که می گفت شاید نره فوق. این بشر تو این موقعیتها خیلی احساسی و بی منطق میشه.

پریشب هم یلدا و گل ارا خونمون بودن به نظرم گل آرا اصلا خوشگل نیست ولی یلدا دختر جالبیه .

آخریشه دیگه: وقتی دیدم که یه نظر برای وبلاگ دارم خیلی خوشحال شدم نمی دونم چه جوری میشه با چاپار تماس گرفت.

تا بعد

2 نوشته شده در  86/04/18ساعت 14:33  توسط یه پسر صادق  | 

سلام.

اسممو نمی گم چون می خوام راحت بنویسم.

من کیم؟ یه دانشجو که هم رشتش خیلی خوبه هم دانشگاهش. بهترین تفریحش مطالعه هستش. متولد اسفند ماهه. با ۲ تا از دوستاش خونه داره. و هم ضعف داره هم نقطه قوت.

امروز اومدم دانشگاه که نمره ام که ۷ شده بود رو یه کاریش کنم. کردمش ۱۲!!

تا بعد که نظراتمو می نویسم

2 نوشته شده در  86/04/16ساعت 11:45  توسط یه پسر صادق  |