تبليغاتX
صداقت اونجوری
مخ زنی در بخش نظرات وبلاگها

سلام
پریروز اتفاق جالبی برامون افتاد، چون الان فرصت تشریحش رو ندارم می ذارم برای یه روز دیگه. فقط اشاره کنم که یه دختر فراری اومد خونمون.(فکر بد نکنیدا، من کاری ترتیب ندادم)
چیزی که امروز می خواهم در موردش بنویسم نظراتی است که من در وبلاگها می خونم. حالم از اون نظرهایی که بعضی آقایون برای اون وبلاگهایی که نویسندشون دخترهست به هم می خوره. از بعضی از نظرات بر میاد که برخی آقایون هدفشون از وبلاگ و وبلاگ خونی همون مخ زنی همیشگیه. 
حرف من اینکه آقا اگه می خوای مخ بزنی و عرضه داری برو توی خیابون ، دانشگاه، آموزشگاه، مهمونی و یا هر جای دیگه. این همه جا. چرا میای جلوی این همه آدم این جوری رفتار می کنی و می نویسی؟ بعضی وقتا خدا رو شکر می کنم که دختر نیستم که این همه نظرات به ظاهر قشنگ ولی نادرست بخواد بهم اظهار بشه.

  •  یکی از خوانندگان خواسته بود که داستان امیر و سارا رو بگم که سر فرصت می نویسمش.
  •  یکی دیگه از دوستان هم ایراد گرفته بود به هانا که چرا تو مهمونی که 4 تا پسر مجرد هستن رقصیده. این توضیح روبدم که توی اون مهمونی کلی دختر و پسر حضور داشتند و بعضی از مهمون ها هم چه دختر و چه پسر، مجرد و بدون Partner بودن. و نکته جالب اینکه همه مهمونها آدم حسابی بودن. از این آدمای ول و بی شخصیت و ... نبودند.
  • دوست دیگری هم اعتقاد داره که باز من صادق نیستم. اینکه از کجا و چرا این حرفو میگه من بیلمیرم!


2 نوشته شده در  86/05/30ساعت 13:20  توسط یه پسر صادق  | 

ساده باشیم.

سلام،

امروز بعد از 2 روز مستی و حال خراب ساعت 1 از خونه زدم بیرون و اومدم خونه خواهرم که سارا داره!

دامادمون تازه از شهرستان برگشته بود که بعد سلام و علیک منو گرفت به حرف. مشخص بود مامانم یه چیزایی بهش گفته . از ادامه تحصیلو خارج رفتن و کار در ایران و خیلی چیزای دیگه صحبت کرد. حرفهاشو خیلی قبول دارم چون هر چی باشه استاد دانشگاهه و در زمینه کاری هم خیلی موفق هستش. نظرش این بود که وایسم ایران و در زمینه درسیم کار کنم و در کنارش فوق لیسانس هم بخونم. باید رو حرفهاش فکر کنم.

 

بعد از ظهر پنجشنبه بود که امیر زنگ زد و گفت کجایی؟ بیا خونه که قرار بچه ها بیان. منم که پایه!

حمیدرضا بود با دوست دختر فابریکش. من و امیر. گل آرا و یلدا. اونشب بود که از گل آرا حالم به هم خورد. اخلاقش واقعا گه هستش. خانم قراره 5 خونه باشه که فهمیدیم رفته آرایشگاه. خانم ساعت 7:30 تشریف آوردن. اصلا چه معنی داره دختره شوهر نکرده این همه آرایشگاه بره؟! دوست دختره حمیدرضا هم زود رفتش چون ساعت 8 باید خونه حاضری می زد.(دوست دختر حمیدرضا دختر خیلی مودب و خانمیه، در نظرم خیلی محترمه) خلاصه اون شب خیلی خوردیم، یلدا که کلا مست بود و حالش دست خودش نبود.

بذارید از این گل آرا براتون بگم:

یه دختره قد بلند خوش هیکل. بسیار خانواده دار.در یه رشته عالی در یه دانشگاه خیلی خوب هم مشغول تحصیله. امیر عاشقشه!! ولی من اصلا ازش خوشم نمیاد. احساس می کنم فکر می کنه این حق رو داره هرچی دلش می خواد بگه. به قول حمیدرضا اصلا آداب معاشرت بلد نیست. وقتی با من حرف می زنه و یا شوخی می کنه فقط سعی می کنم جوابشو ندم و حرفم رو بخورم. به نظر من غیر از قد بلندش هیچ جذابیت دیگه ای نداره. قیافش که از نظر من اینقدر روش از این وسایل آرایشی مالیده که افتضاح شده. خاک تو سرش برنزه هم کرده. مگه سفید چشه؟

ولی در مقابل یلدا دوست صمیمیش، به نظرم ازش خیلی سره. هم با نمک تره و هم دافعه نداره و هم اینکه هیکلش خوش تراش تره. اصلا نمی دونم چرا من از دخترایی که خیلی به خودشون می رسند بدم میاد. خیلی زشته که آدم برای یه مهمونیه خودمونیه 6 نفره، بره آرایشگاه و همه رو 2 ساعت معطل خودش کنه. تنها دختری که من تا حالا بهش پیشنهاد دادم "هانا" بود. اونجایی هم که چشمم اونو گرفت وقتی بود که مهمونی تولد امیر بود. ساعت 9 اومد چون تا ساعت 8 سر کار بود. بعد اینکه از سر کار اومده بود سریع رفته بود خونه یه دوش گرفته بود،یه لباس ساده پوشیده بود، یه مختصر آرایش کرده بود و اومده بود مهمونی. توی مهمونی هم اصلا چس کلاس نمی ذاشت. هم وقتی ازش کسی می خواست برقصه راحت پا می شد می رقصید و هم موقع شام کمک کرد. خلاصه اینکه از سادگیش به همین سادگی خوشم اومد. الان هم قرار شده وقتی از خونشون برگشت تهران با هم صحبت کنیم.

-         خانم های محترم، این همه به ظاهرتون نرسید. اول به این فکر کنید که می خواهید چه آدمی با چه شخصیتی وبه چه چیز شما توجه کنه، اونوقت ببینید ایا باید به ظاهرتون برسید یا به شعور و شخصیتتون.

-         آقایون محترم، خانم ها فقط برای س.ک.س آفریده نشده اند. هدف والاتری از آفرینش انسان مد نظر بوده. بعدش هم اینکه ارتباط با آدم های هرزه هنر نیست.

2 نوشته شده در  86/05/27ساعت 16:1  توسط یه پسر صادق  | 

امروز چه خبر؟!

سلام امروز یه سرو سامونی به وبلاگم دادم. یه تمام لینکهام هم سر زدم و برای همشون نظر دادم. وقتی وارد وبلاگم میشم اول به اون وبلاگهایی سر می زنم که برام نظر گذاشتن و بعدش هم به لینک هایی که در وبلاگم دارم. از امروز می خوام به مطالبشون نمره بدم. پس اگه لینکت رو تو لینکهام دارم منتظر نمرات من باش.

الان خونه اون خواهرم هستم. بچه کوچیکش اسمش سارا هستش.6 سالشه. الان که داشتیم شام می خوردیم حرص منو در آورد. تعجب می کنم، زمان ما مثل بچه آدم قاشق و چنگالو می گرفتیم و آروم غذامونو می خوردیم. ولی الان این بچه ها تا میان یه لقمه غذا بخورن همه رو عذاب میدن. اصلا من یادم نمیاد که کسی غذا دهنم کرده باشه.

اومدم خونه خواهرم که که با دامادمون در مورد پروژه اش صحبت کنم که نبود و رفته بود شهرستان.

2 نوشته شده در  86/05/24ساعت 22:7  توسط یه پسر صادق  | 

همش راسته

از دانشگاه که برگشتم، امیر نبود من ناهار گرم کردم و خوردم. بعدش وقتی از بیرون اومد ک.و.ن گشاد رو جدی یا شوخی گفت: بیا ناهار گرم کن . منم گفتم که خودت گرم کن چرا گشادبازی در میاری که اون گفت گشاد منم یا تو که یه ظرف هم نمی شوری که باز من گفتم این چند روز که ظرفا جمع شده بود من نبودم و خودتون کثیف کردید و خودتون باید می شستید که اون گفت بحث کردن فایده نداره . من گفتم نگاه کن همین ظهری که من ناهار خوردم تو یه ظرف کثیف می بینی؟ همشو شستم.
بعدش دیگه ادامه ندادیم. گفته بودم که من احساساتی و حساس هستم. تو این موقعیت ها حسابی حالم گرفته می شه. نه اینکه قهر کنم، نه. تو حال خودم بودم که سرو بحث وا کرد و همه چیز تموم شد. این چیزا طبیعیه.هفته ای 2 بار این جوری با هم بحثمون میشه.
2 ساعت بعدش سحر و بهاره و هومن اومدن. سحر با هومنه یعنی و بهاره با امیر!
بعد 2 ساعت که اینجا بودن رفتیم 5 نفری برسونیمشون که کلی خل بازی تو ماشین در آوردیم. یاد اون وقتایی افتادم که می رفتیم سارا رو برسونیم. تو این موقعیت ها اصلا کاری به دختره تو ماشین نداریم که بخوایم باش کل بندازیم یا لاس بزنیم یا اذیتش کنیم یا اصلا باش حرف بزنیم. خودمون میگیم و می خونیم و می خندیم. دلقک بازی دیگه!
خونه بچه ها سمت شرق تهرانه. وقتی رسوندیمشون موبایل هومن زنگ خورد و فهمیدیم که می خواد بره فوتبال.(سواره ماشین هومن بودیم) من و امیر گفتیم که با مترو برمی گردیم. ایستگاه سبلان سوار شدیم. ایستگاه امام به سمت میرداماد قطار عوض کردیم.
همیشه وقتی توی قطار می شینیم یه بازی که ابتکار خودم هستش رو بازی می کنیم اون هم این که کسانیکه روبرومون نشستن رو نگاه می کنیم و بعدش حدس می زنیم که طرف شغلش چیه؟ چقدر خندیدیم وقتی امیر به اون آقاهه که سیبیل داشت و با دقت به یه گوشه قطار نگاه می کرد گفت که طرف کاراگاهه.- خدا از گناهان ما بگذره.-
ایستگاه هفت تیر بودیم که من از روی عادت که همیشه پیاده می شم و بعدش با اتوبوس می رم خونه پیاده شدم. حالا چه جوری؟ یه دفعه پا شدم و ادای آدمای لنگ و چلاغ رو درآوردم وقتی پیاده شدم فکر کردم امیر کنارمه که وقتی 2 قدم از قطار فاصله گرفتم و برگشتم از امیر خبری نبود یه دفعه دیدم امیر اومد سمت در واگن و گفت که قرار بود میرداماد پیاده شیم. در همین حین در واگن بسته شد و امیر رفت. من هاج و واج مونده بودیم که بخندم یا تعجب کنم. قیافه امیر و خودم خیلی دیدنی بود. دست کردم تو جیبم که با موبایلم بهش زنگ بزنم که دیدم موبایلم پیشه امیره. به این میگن بد شانسی.-نکته آموزشی-
رفتم بالا و از تلفن کارتی بهش زنگ زدم که گفت مفتح پیاده شده. خلاصه اینکه با تاکسی برگشت پایین. بعد سوار آخرین قطار شدیم.ساعت 10:58.
یه دفعه باز ابتکارمون گرفت. قطارش از این واگن قدیمیا بود.ایستگاه بهشتی من رفتم تو واگن جلویی و جفتمون اومدیم دم پنجره های ارتباطی 2 واگن و چقدر باز فیلم بازی کردیم و خندیدیم .
حالا جدا از این حرفا یه اتفاق جالب افتاد. تو ایستگاه سبلان که نشسته بودیم امیر گفت "می خوام بعدا یه زنگ به سارا بزنم."
جریان سارا و امیر رو سر فرصت تعریف می کنم. همین قدر بدونید که امیر سارا رو ......آره! و بعدش هم دیگه تلفناشو جواب نداد. اصطلاحا "بکن در رو" .
خب، پس یه بار من تو ماشین یاد سارا افتاده بودم و امیر هم تو مترو. و این 2نفر هم 3ماهی بود که با هم تماس نداشتن.تو ایستگاه امام بودیم که موبایل امیر زنگ خورد و کی بود؟ شما حدس بزنید، بابا کلی راهنمایی کردم . شما بگید،کی بود؟
سارا بود.
از خونشون زنگ زده بود. بعد که با هم صحبت کردن فهمیدیم که موبایلش قطع شده.چه اتفاق جالبی، نه؟ یاد یه نفر بیفتی که 3 ماهه باش ارتباط نداری و ازت بدش میاد و تو هم فقط شماره موبایلشو داری و اونم قطع هستش و خودش ربع ساعت بعد زنگ بزنه.
در پایان هم از ایستگاه میرداماد تا خونه رو سر بالایی پیاده اومدیم.تو راه یه آناناس 1000 تومنی هم خریدیم!
- فکر می کنم دلیل گیج بازیم تو مترو تاثیرات مشروبه که 1 ساعت قبلش خونه خورده بودیم.
- هومن زنو بچه داره و سحر هم اینو می دونه. بله منم احساس شمارو دارم.

2 نوشته شده در  86/05/23ساعت 14:50  توسط یه پسر صادق  | 

مطلب شرم آور

سلام

از دست این مخابرات. تلفن خونه رو قطع کرده. من هم مجبورم پاشم تو این گرما بیام دانشگاه و کارامو انجام بدم.

این بار می خوام یه مطلب شرم آور بنویسم.(  آقا وبلاگ خودمه دلم می خواد)

دیشب محمد اومد خونمون. نشستیم کلی حرف زدیم، گیر داد که یه فیلم بذار ببینیم، منم چند تا فیلم آوردم و بهش پیشنهاد دادم، که یه دفعه از دهنم پرید که فیلم سوپر هم دارم.(خاک بر سرم . از اینجاشو می تونید نخونید، هنوز دیر نشده)

اون عوضی! (محمد یکی از بهترین دوستانمه)هم گفت:هاا ،بیاار.

چشمتون روز بد نبینه !! گذاشتم تو دستگاه بعد دوتایی دراز کشیدیم روی مبل و مثل اسکلا مشغول دیدن شدیم. یکی نییست بگه آخه احمقا شما با این سنتون خجالت نمی کشید؟ حالا من که هیچی، ولی این محمد نامزد هم داره!! البته حرکتمون خیلی جالب بود چون تفسیر هم می کردیم و مثل 2تا کارشناس حرفه ای فیلمو نقد می کردیم. چی دارم می نویسم؟!!!

راستی اینو داشت یادم می رفت که: تصمیم گرفتم که خودمو بیمه درمانی SOS بکنم. حالا این بیمه چیه و چه امکاناتی داره بماند برای بعد. (نتیجه صحبت های دیشب محمد)

2 نوشته شده در  86/05/22ساعت 15:12  توسط یه پسر صادق  | 

ثروت یا دانش
سلام.
نصف تابستون رفت. دیشب به امیر گیر دادم که بره به گل آرا پیشنهاد بده. امیر نمیگه ولی مطمئنم که از نه شنیدن می ترسه. به نظر من نه شنیدن هم از یه دختری که با ارزشه و دوستش داری باز ارزش داره و ازهزارتا بله از طرف دخترهای لاشی بهتره.
امروز ناهار خونه برادر بزرگترم مهمون بودیم. شب هم خونه دختر خواهرم مهمون هستیم. فرداشب هم مامانم برمی گرده. امروز عصر یه مهمونی هم دعوت بودم که خب به دلایل ذکر شده نمی تونم برم.
دیشب خونه هومن بودیم. هومن یکی از همکارای امیر هستش. ازدواج کرده و زن و بچه داره. دیشب زن و بچه اش خونه نبودن. من و امیرو حمیدرضا برای اولین بار رفتیم اونجا. چیزی که در رابطه با هومن می خواستم بگم اینکه این آقا خیلی وضع مالیش خوبه ولی از لحاظ سواد لنگ می زنه. اصلا دوست ندارم مثل این آدما باشم. دیشب حتی کلمه "ویاگرا" رو درست نمی تونست تلفظ کنه!!
دیشب قبل اینکه بریم خونه هومن، رفتیم دنبال حمیدرضا که با مامانش و خواهر کوچیکش رفته بودن پارک. منو امیر و حمیدرضا رفتیم سراغ وسایل بازی بچه ها تو پارک. الاکلنگ و تاب و از همه مهمتر اون وسیله که میشینیم توش و یه فرمون داره وسطش و می چرخیم(خب اسمشو بلد نیستم!). اولش که سه نفری نشستیم. حمیدرضا بعد از یه دور کم آورد و پیاده شد. من هم دهن امیر رو سرویس کردم از بس چرخوندمش دیگه آخرش التماسم می کرد، آخه می دونید من که بچه بودم معولا با داداشام که از خودم 8 و 10 سال بزرگترن سوار می شدیم و چشمتون روز بد نبینه چنان می چرخوندن که تا چند ساعت بعدش من حالم بد بود. دیگه عادت کردم و بیچاره اونیکه بخواد ادعا کنه و با من سوار بشه !!!
امروز ظهر هم داداشم داشت با بچه اش بازی می کرد دقیقا همون بازی که وقتی بچه بودم با من و خواهرم بازی می کرد.منو خواهرم نوبتی با شکم رو پاهاش می خوابیدیم و اونم ما رو بلند می کرد کلی ذوق می کردیم و جیغ می زدیم و می خندیدیم. این صحنه رو که دیدم احساسی محساسی شدم. آخه می دونید ما اسفندیا خیلی احساساتی هستیم دیگه.
2 نوشته شده در  86/05/20ساعت 0:30  توسط یه پسر صادق  | 

نگاه محرم
سلام.
الان یا به عبارتی امشب خونه خواهرم هستم. مامانم دیروز اومد تهران.بابام هم امروز اومد ولی امشب برگشت.(این فرزانه هم چسبیده به من ، دختر خواهرمه، نمی خوام ببینه)
داشتم با مامانم در مورد روابط مرد و زن صحبت می کردیم.آخه می دونید ما خانوادمون خیلی مذهبین، مخصوصا پدری. ولی مادری نه خیلی. مامانم قبل انقلاب اهل نماز و روزه و این مسائل نبود ولی بعد ازدواجش حسابی مذهبی میشه. الان کار به جایی رسیده که مادر و پدر بزرگم که به رحمت خدا رفتن میان تو خواب فامیل و از مامانم تعریف می کنن!!!!
داشتم به مامانم می گفتم که من از این نوع روابط حاکم بر فامیل پدریم خوشم نمیاد. چه معنی داره اینقدر اینجا دخترخاله با پسر خاله از هم دوری کنن و .......
به مادرم گفتم که اینقدر تو مخ بچه نکنید که این محرم و این نامحرم، در عوضش به بچه یاد بدید که نگاهش محرم باشه.به پسربچه یاد بدید نجابت فقط مال دخترا نیست. به دختر بچه هاتون یاد بدید راحت ولی بانزاکت با مردا رفتار کنن. اینقدر دنبال جلب توجه یا فخر فروشی نباشن. یاد بدید همیشه بین خودشون و طرف مردشون یک فاصله ای رو رعایت کنن و از همه مهمتر یاد بدید که اونا روابط رو مدیریت کنن ، نه اینکه مدیریت بشن.
امشب زیاد نمی تونم بنویسم ولی حال کردم این آخر سری جو رو غیر رسمی کنم.
تشکر می کنم از
چاپاریست (اولین کسی که برام نظر گذاشت وقت کنم میارمش بالای لینک ها)http://www.chaparist.blogfa.ir/
حمید http://sabz-o-sorkh.blogfa.ir
دختر شرقی http://loveindark.blogfa.ir/
ماندا http://www.mandai.blogfa.ir/
مهیار (بابا من خلافیم کجا بود؟) http://yejoorai.blogfa.ir/
سید محسن http://www.palem.blogfa.ir/
سارا (با نظرت در مورد امیر موافقم) http://kelopatre.blogfa.ir/
سیاوش (وبلاگش سنگینه!!) http://otobous1367.blogfa.ir/
nini (سبک نوشتنشو می پسندم) http://niniotanhaei.blogfa.ir/
شیرین http://mashogheyeeshgh.blogfa.ir/
شاهزاده اشباح http://huntersofthedusk.blogfa.ir/
2 نوشته شده در  86/05/17ساعت 2:50  توسط یه پسر صادق  | 

نبودم، کجا بودم؟
سلام.
یک چند وقتی سرم شلوغ بود. بعد اینکه از خونمون اومدم و برای امیر تولد گرفتیم رفتیم خونه امیرینا. چه آب و هوایی داشت جاتون خالی. عقد دختر خاله امیر هم بود، بازم جاتون خالی! یه چیزی می خواهم بگم. شب قبل جشن که دخترخاله امیر رو دیدم نگاهش یه جوری بود. نگاهی نبود که دوست داشته باشم خواهرم همچین نگاهی داشته باشه. فرداش امیر از دهنش پرید که 3-4 هفته پیش دختر خاله اش رو با یه پسر گرفتن و اونم اقدام به خودکشی کرده! کم کم دارم به آدم شناسیم ایمان میارم!!!
اونجا که بودیم کلی هم خرید کردیم، کلی تی شرت و شلوار.
در این مسافرت به یک نتیجه جالب رسیدم که زنها و دخترهای ترک واقعا زرنگ هستن. به معنای واقعی کلمه کدبانو هستن. البته این یک اثر بد هم داره اونم اینکه مردهای ترک در کارای منزل خیلی تنبل می شن. نمونه اش همین امیره که یک بی انضباط به تمام معناست. منو یاد داداشم حسین میندازه اونم همین طوری بود، بالعکس خودم که خیلی مرتبم هستم، حمد هم بی انضباط بود ولی حمیدرضا و سیا منظم هستن.
امشب خونه حمیدرضا بودیم. من و نوید.د و حامد.ذ و خواهر کوچیکه حمیدرضا کیمیا و مامانش. نمی خواستم برای شام بمونیم که بالاخره موندیم و باز چقدر من شام خوردم.چاقو بخوره این شکم که تا غذای خوشمزه می بینه آبرومی بره. شب برای امیر هم شام آوردم. اینو داشت یادم می رفت بگم که این حمیدرضا دیروز موقع عرق خوری با بچه ها، وقتی داشته یخ خورد می کرده می زنه با چاقو انگشتشو …… آره. می برنش بیمارستان و 1.5 میلیون خرج عملش می شه. امروز یعنی رفتیم عیادتش!! وقتی شنیدم با خودش این کارو کرده خیلی ناراحت شدم. احمق هنوز 3 ماه نشده که به خاطر عمل کمرش از بیمارستان مرخص شده. احمق.
2 نوشته شده در  86/05/15ساعت 11:30  توسط یه پسر صادق  | 

نبودم
سلام.

چند روزی نبودم چون رفته بودم خونمون!!!

۵شنبه تولد امیر رو مهمونی گرفتیم. خیلی با حال بود. جمعه شب هم تولد مامان حمیدرضا بود. براش یه دسته گل خریدیم و رفتیم خونشون.

2 نوشته شده در  86/05/07ساعت 11:42  توسط یه پسر صادق  |