تبليغاتX
صداقت اونجوری
به خیر گذشت
سلام
من الان خیلی خوشحالم، چرا؟
چهارشنبه 2هفته پیش یه اتفاق خیلی بد افتاد، موقع ارضا شدنم کاندوم پاره شده بود و مقدمه باباشدنم جور شده بود. بلافاصله بعدش رفتیم داروخانه که قرص بگیریم ولی خانم دکتری که تو داروخانه بود قرص اشتباهی داد. شنبه اش رفتم یه قرص دیگه گرفتم و ... خلاصه یک هفته کامل به هم ریخته بودیم ولی پنج شنبه پریود شد و همه چیز ختم به خیر شد. از من به شما نصیحت: به کاندوم هم دیگه نمیشه اعتماد کرد
 
2 نوشته شده در  87/04/29ساعت 16:7  توسط یه پسر صادق  | 

ازدواج شوخی بردار نیست
سلام.
متن امروز فکر کنم باز صدای همه رو در بیاره.
من اصلا به فکر ازدواج با مرجان نیستم. خونواده اونا با ما اصلا هیچ همخونی نداره. خونواده من مذهبی هستن و خونواده اونا اصلا از این خبرا توشون نیست. وضع مالی اونا خیلی خوبه و در مقایسه با ما حسابی پولدار محسوب می شن. در خونواده ما به آبرو و تحصیلات بسیار اهمیت داده میشه در حالی که اونا به اندازه ما به این چیزا اهمیت نمی دن. از طرف دیگه خود مرجان دختری نیست که به درد زندگی مشترک با من بخوره. خیلی وقتا به این موضوع فکر کردم ولی قبل از هر چیزی دیدم که خود مرجان گزینه مناسبی نیست.
اصلا من اعتقادی به این جور ازدواج ها ندارم. ازدواج باید از طریق سیستم سنتی باشه. در این موارد بزرگترها خیلی خیلی بهتر تصمیم می گیرن و عمل می کنن. من که گذاشتم هر کی رو که خونواده پسندید بهش فکر کنم. اول نظر خانواده بعدش نظر من.
من نباید همه چیز رو با هم قاطی کنم. مرجان دوست دختر منه نه نامزد من. اون فقط واسه دوران مجردی منه نه برای زندگی مشترک. این رو بارها بهش گفتم.
یه بار ازم پرسید که تو چطوری می خوای بعد ماه ها دوستی من رو فراموش کنی؟ جوابی بهش ندادم. ولی جوابش این که: خیلی راحت نیست. ولی وقتی قرار باشه از یه رابطه سطحی خارج بشم و با یه دختر آشنا بشم که همه چیزم رو می خوام بهش بدم و اونوقت عاشقانه با هم زندگی کنیم تو دیگه اصلا تو ذهنم هم نخواهی اومد.
در صورتی من از این رابطه صدمه نمی بینم که تا دم ازدواجم کشش بدم.
خیلی خودخواهانه بود، نه؟
 
2 نوشته شده در  87/04/11ساعت 21:18  توسط یه پسر صادق  | 

پسر خوبی می شوم.

سلام.

دیشب با مرجان و امیر و مریم رفتیم مهمونی یکی از دوستامون که به مناسبت سالگرد ازدواجشون مهمونی گرفته بودند. ۴تایی مست وارد مهمونی شدیم. ۱۵ دقیقه اولش که برق رفته بود و شمع روشن بود. ما به غیر مریم با اینکه مست بودیم ولی حواسمون بود و آبرو ریزی نمی کردیم ولی مریم که حسابی مست بود و وارد نشده شروع کرده بود به مست بازی. از اتوبان حکیم که گیر داده بود امیر بزن کنار می خوام بشاشم. وقتی هم همه ساکت بودند بلند بلند فحش می داد. خلاصه دیگه برق اومد و اونوقت بود که باید مریم رو می دید. چنان رقص س.ک.س ی می کرد که بیا و ببین. یه مریم بود و یه مهمونی. مرجان هم نمی دونم چش شده بود که رقصش یه جورایی بمالی تر شده بود. خلاصه سر همین رقصش باهاش حرفم شد و وقتی اومدیم خونه دیگه کارمون به جاهای خیلی باریک کشید. ولی عجب شب نافرمی بود. راستش این رو هم بگم که ظهرش مرجان اومده بود خونمون و از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۲ داشتیم یه کله ......... .دیگه آخرش زبونم رو بند آورده بود. انصافا س.ک.س این دختر فوق العاده هستش. حالا جالبیش این بود که وسط کار دیدم موبایلم داره ویبره می زنه. تعجب کردم چون روی ویبره نبود. دیدم شماره سحر بعد ۱۰-۱۲ روز افتاده و چون آهنگ زنگش یه آهنگ خالی بود صداش در نمیومد. خلاصه به مرجان گفتم که از خونمونه و به ادامه کار مشغول شدیم.

بعد از این دعوای دیشبمون به این نتیجه رسیدم که اصلا من در ناراحتی و عصبانیت رفتار درستی ندارم و اصلا بلد نیستم چکار باید بکنم به قول مرجان در این موقع من اصلا نباید حرف بزنم.

امروز برای اولین بار این اس ام اس رو از مرجان گرفتم.

mersi azizam. dooset daram. boos boos ('*')

دیگه رابطمون داره حسابی شکل می گیره. دیگه هم از خیانت خبری نیست. تصمیم دارم مثل یه پسر خوب فقط با اون باشم. دوستش هم دارم.

2 نوشته شده در  87/04/07ساعت 12:21  توسط یه پسر صادق  | 

تابستون کوتاهه
سلام
امروز 2تیر هستش. چند روزی هست امتحاناتم تموم شده. هر روز تصمیم دارم صبح ساعت 8 سر کار باشم ولی تا 12 می خوابم. علت اصلیش هم مسابقات فوتبال یورو 2008 هستش.
6روزی هست که از سحر خبر ندارم. بهتر. این روزا مرجان بدجور روی گوشیم حساس شده و با توجه به حساسیت مرجان بهتر که ریسک نکنم و سحر رو کامل بذارم کنار.
 1 هفته پیش که با سحر بودم رفتیم یه جای خلوت حوالی خونمون. تو ماشین بودیم که احساسات سحر زد بالا و شروع کردیم به بغل کردن و بوسیدن و لب گرفتن و مالش جاهای حساس. شب شده بود که یه هویی مونور گشت پلیس سر رسید. خوب شد اون موقع فقط تو بغلم بود و کاری نمی کردیم. خلاصه اینکه جفتمون خیس کردیم. سحر افتاده بود به التماس. من هم خیلی خونسرد فقط شاهد ماجرا بودم و خودم رو آماده کرده بودم واسه آبروریزی شدید. نشستیم تو ماشین که بریم پارکینگ و از اون ور هم کلانتری که نمی دونم یارو افسر چی شد که کارت ماشین رو داد و گفت برید. من هم به سحر گفتم برو که دیگه از این شانسا تو زندگی نمیاریم. وقتی رسیدم خونه رفتم یه دوش آب سرد گرفتم و 3-4 نخ سیگار پشت سر هم کشیدم. فکرش رو بکنید. خونه مجردی داشته باشی، دختری مثل مرجان باشه که باهاش س.ک.س هم داشته باشی، اونوقت با یه دختر دیگه تو ماشین اونم اطراف خونتون بگیرنت. اگه یه نفر اینو واسه من تعریف می کرد می گفتم خیلی خیلی احمقی، قدر نشناس!!!
امیر هنوز با مریم هستش. مریم یه دختریه که همه ماها ازش بدمون میاد، ولی نمی دونم امیر از چیه این خوشش اومده.
روابطم با مرجان هنوز عجیب و غریبه. به این نتیجه رسیدم که روابطم باهاش از این بهتر نخواهد شد. هفته پیش که اومده بود خونمون خیلی مسخره بازی درآورد و خندیدیم. بهش گفتم اصلا فکر نمی کردم اون دختر آروم روز اول اینقدر باحال باشه. در همه حال دیگه مسخره بازی در میاره. توی مهمونیا که ادای این مردای لیم رو دز میاره و انگشتم می کنه (طوری که کسی نفهمه). موقعی هم که تنها هستیم ادای این زنای سرد رو در میاره که موقع س.ک.س بافتنی می بافند.
دیشب بهم گفت می خواد 2هفته دیگه خوه ما تولد بگیره. گفت که کل هزینه مشروب و شام و کیک رو خودش می خواد بده. از الان رفتم تو فکر کادو. نمی دونم باید چی بخرم! چند ماه پیش که رفته بودیم واسه یکی از دوستامون عطر بخریم از یه عطر خوشش اومد. نمی دونم درسته که منِ دوست پسر برای کادو تولد، واسه دوست دخترم عطر بخرم؟!!! شما می تونید در این زمینه راهنماییم کنید.
2 نوشته شده در  87/04/02ساعت 15:34  توسط یه پسر صادق  |