تبليغاتX
صداقت اونجوری
پسر خوبی می شوم.

سلام.

دیشب با مرجان و امیر و مریم رفتیم مهمونی یکی از دوستامون که به مناسبت سالگرد ازدواجشون مهمونی گرفته بودند. ۴تایی مست وارد مهمونی شدیم. ۱۵ دقیقه اولش که برق رفته بود و شمع روشن بود. ما به غیر مریم با اینکه مست بودیم ولی حواسمون بود و آبرو ریزی نمی کردیم ولی مریم که حسابی مست بود و وارد نشده شروع کرده بود به مست بازی. از اتوبان حکیم که گیر داده بود امیر بزن کنار می خوام بشاشم. وقتی هم همه ساکت بودند بلند بلند فحش می داد. خلاصه دیگه برق اومد و اونوقت بود که باید مریم رو می دید. چنان رقص س.ک.س ی می کرد که بیا و ببین. یه مریم بود و یه مهمونی. مرجان هم نمی دونم چش شده بود که رقصش یه جورایی بمالی تر شده بود. خلاصه سر همین رقصش باهاش حرفم شد و وقتی اومدیم خونه دیگه کارمون به جاهای خیلی باریک کشید. ولی عجب شب نافرمی بود. راستش این رو هم بگم که ظهرش مرجان اومده بود خونمون و از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۲ داشتیم یه کله ......... .دیگه آخرش زبونم رو بند آورده بود. انصافا س.ک.س این دختر فوق العاده هستش. حالا جالبیش این بود که وسط کار دیدم موبایلم داره ویبره می زنه. تعجب کردم چون روی ویبره نبود. دیدم شماره سحر بعد ۱۰-۱۲ روز افتاده و چون آهنگ زنگش یه آهنگ خالی بود صداش در نمیومد. خلاصه به مرجان گفتم که از خونمونه و به ادامه کار مشغول شدیم.

بعد از این دعوای دیشبمون به این نتیجه رسیدم که اصلا من در ناراحتی و عصبانیت رفتار درستی ندارم و اصلا بلد نیستم چکار باید بکنم به قول مرجان در این موقع من اصلا نباید حرف بزنم.

امروز برای اولین بار این اس ام اس رو از مرجان گرفتم.

mersi azizam. dooset daram. boos boos ('*')

دیگه رابطمون داره حسابی شکل می گیره. دیگه هم از خیانت خبری نیست. تصمیم دارم مثل یه پسر خوب فقط با اون باشم. دوستش هم دارم.

2 نوشته شده در  87/04/07ساعت 12:21  توسط یه پسر صادق  |