سلام.
متن امروز فکر کنم باز صدای همه رو در بیاره.
من اصلا به فکر ازدواج با مرجان نیستم. خونواده اونا با ما اصلا هیچ همخونی نداره. خونواده من مذهبی هستن و خونواده اونا اصلا از این خبرا توشون نیست. وضع مالی اونا خیلی خوبه و در مقایسه با ما حسابی پولدار محسوب می شن. در خونواده ما به آبرو و تحصیلات بسیار اهمیت داده میشه در حالی که اونا به اندازه ما به این چیزا اهمیت نمی دن. از طرف دیگه خود مرجان دختری نیست که به درد زندگی مشترک با من بخوره. خیلی وقتا به این موضوع فکر کردم ولی قبل از هر چیزی دیدم که خود مرجان گزینه مناسبی نیست.
اصلا من اعتقادی به این جور ازدواج ها ندارم. ازدواج باید از طریق سیستم سنتی باشه. در این موارد بزرگترها خیلی خیلی بهتر تصمیم می گیرن و عمل می کنن. من که گذاشتم هر کی رو که خونواده پسندید بهش فکر کنم. اول نظر خانواده بعدش نظر من.
من نباید همه چیز رو با هم قاطی کنم. مرجان دوست دختر منه نه نامزد من. اون فقط واسه دوران مجردی منه نه برای زندگی مشترک. این رو بارها بهش گفتم.
یه بار ازم پرسید که تو چطوری می خوای بعد ماه ها دوستی من رو فراموش کنی؟ جوابی بهش ندادم. ولی جوابش این که: خیلی راحت نیست. ولی وقتی قرار باشه از یه رابطه سطحی خارج بشم و با یه دختر آشنا بشم که همه چیزم رو می خوام بهش بدم و اونوقت عاشقانه با هم زندگی کنیم تو دیگه اصلا تو ذهنم هم نخواهی اومد.
در صورتی من از این رابطه صدمه نمی بینم که تا دم ازدواجم کشش بدم.
خیلی خودخواهانه بود، نه؟
2
نوشته شده در
87/04/11ساعت 21:18  توسط یه پسر صادق
|