<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>صداقت اونجوری</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/</link>
<description>چون نمیشناسیم همش راسته</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 06 Sep 2008 22:47:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من زنده هستم</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سلام&lt;br /&gt;این روزها سریع می گذرند. شدیدا مصمم شده ام که فوق لیسانس بگیرم. تا آخر تابستون باید تکلیف لیسانس رو هم روشن کنم. کار هم که به خوبی پیش میره. &lt;br /&gt;3 مهر سالگرد آشناییم با مرجان هستش. راستش رایطه ما یه جوری بود که شروع دوستیمون معلوم نیست!! تصمیم دارم براش یه کادو خوب بخرم. از شانس بدم دیروز موبایلم سوخت و برای وصل کردنش باید قبضم رو هم پرداخت کنم که 80 تومنه. فعلا کادوی مرجان اولویت داره. &lt;br /&gt;این بود پستی که نشون یده من زنده هستم و سر حال.&lt;br /&gt;ایشالا پست های بعدی پربارتر باشه!!!!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 22:47:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرم شلوغه</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سلام&lt;br /&gt;این روزا کارم خیلی شده. همزمان 2تا پروژه رو دست گرفتم. روابطم با مرجان خیلی خیلی نزذیک شده. الان در بهترین شرایطش به سر میبره. البته به خاطر تنبلیم 2هفته ای هست که درس نخومدم(امتحان ارشد). حالا این وسط سحر زنگ زده بیا بیم شام بیرون مهمون من! یکی نیست بهش بگه که مرغ از قفس پریده.&lt;br /&gt;ممنون از نظراتتون و راهنماییاتون در مورد مسئله بارداری!!!! در حال حاضر که ما بدون توجه به اتفاق افتاده داریم همدیگر رو به فنا می دیم.! دیشب و پریشب مرجان اینجا بود. الان جون ندارم تکون بخورم!&lt;br /&gt;راستی چند وقت هستش که تصمیم جالبی گرفتم. سال دیگه این موقع می خوام ازدواج کنم. نه با مرجان نه با سحر نه با .......&lt;br /&gt;یا از طریق معرفی فامیل این کار رو می کنم( ازدواج سنتی) یا با یک نفر که خودم در نظر گرفتم. حالا این فرد آفتاب مهتاب ندیده کیه باشه واسه پست بعدی.&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 09:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به خیر گذشت</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلام&lt;br /&gt;من الان خیلی خوشحالم، چرا؟&lt;br /&gt;چهارشنبه 2هفته پیش یه اتفاق خیلی بد افتاد، موقع ارضا شدنم کاندوم پاره شده بود و مقدمه باباشدنم جور شده بود. بلافاصله بعدش رفتیم داروخانه که قرص بگیریم ولی خانم دکتری که تو داروخانه بود قرص اشتباهی داد. شنبه اش رفتم یه قرص دیگه گرفتم و ... خلاصه یک هفته کامل به هم ریخته بودیم ولی پنج شنبه پریود شد و همه چیز ختم به خیر شد. از من به شما نصیحت: به کاندوم هم دیگه نمیشه اعتماد کرد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 12:36:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازدواج شوخی بردار نیست</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلام.&lt;br /&gt;متن امروز فکر کنم باز صدای همه رو در بیاره.&lt;br /&gt;من اصلا به فکر ازدواج با مرجان نیستم. خونواده اونا با ما اصلا هیچ همخونی نداره. خونواده من مذهبی هستن و خونواده اونا اصلا از این خبرا توشون نیست. وضع مالی اونا خیلی خوبه و در مقایسه با ما حسابی پولدار محسوب می شن. در خونواده ما به آبرو و تحصیلات بسیار اهمیت داده میشه در حالی که اونا به اندازه ما به این چیزا اهمیت نمی دن. از طرف دیگه خود مرجان دختری نیست که به درد زندگی مشترک با من بخوره. خیلی وقتا به این موضوع فکر کردم ولی قبل از هر چیزی دیدم که خود مرجان گزینه مناسبی نیست.&lt;br /&gt;اصلا من اعتقادی به این جور ازدواج ها ندارم. ازدواج باید از طریق سیستم سنتی باشه. در این موارد بزرگترها خیلی خیلی بهتر تصمیم می گیرن و عمل می کنن. من که گذاشتم هر کی رو که خونواده پسندید بهش فکر کنم. اول نظر خانواده بعدش نظر من.&lt;br /&gt;من نباید همه چیز رو با هم قاطی کنم. مرجان دوست دختر منه نه نامزد من. اون فقط واسه دوران مجردی منه نه برای زندگی مشترک. این رو بارها بهش گفتم. &lt;br /&gt;یه بار ازم پرسید که تو چطوری می خوای بعد ماه ها دوستی من رو فراموش کنی؟ جوابی بهش ندادم. ولی جوابش این که: خیلی راحت نیست. ولی وقتی قرار باشه از یه رابطه سطحی خارج بشم و با یه دختر آشنا بشم که همه چیزم رو می خوام بهش بدم و اونوقت عاشقانه با هم زندگی کنیم تو دیگه اصلا تو ذهنم هم نخواهی اومد. &lt;br /&gt;در صورتی من از این رابطه صدمه نمی بینم که تا دم ازدواجم کشش بدم. &lt;br /&gt;خیلی خودخواهانه بود، نه؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 17:47:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسر خوبی می شوم.</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب با مرجان و امیر و مریم رفتیم مهمونی یکی از دوستامون که به مناسبت سالگرد ازدواجشون مهمونی گرفته بودند. ۴تایی مست وارد مهمونی شدیم. ۱۵ دقیقه اولش که برق رفته بود و شمع روشن بود. ما به غیر مریم با اینکه مست بودیم ولی حواسمون بود و آبرو ریزی نمی کردیم ولی مریم که حسابی مست بود و وارد نشده شروع کرده بود به مست بازی. از اتوبان حکیم که گیر داده بود امیر بزن کنار می خوام بشاشم. وقتی هم همه ساکت بودند بلند بلند فحش می داد. خلاصه دیگه برق اومد و اونوقت بود که باید مریم رو می دید. چنان رقص س.ک.س ی می کرد که بیا و ببین. یه مریم بود و یه مهمونی. مرجان هم نمی دونم چش شده بود که رقصش یه جورایی بمالی تر شده بود. خلاصه سر همین رقصش باهاش حرفم شد و وقتی اومدیم خونه دیگه کارمون به جاهای خیلی باریک کشید. ولی عجب شب نافرمی بود. راستش این رو هم بگم که ظهرش مرجان اومده بود خونمون و از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۲ داشتیم یه کله ......... .دیگه آخرش زبونم رو بند آورده بود. انصافا س.ک.س این دختر فوق العاده هستش. حالا جالبیش این بود که وسط کار دیدم موبایلم داره ویبره می زنه. تعجب کردم چون روی ویبره نبود. دیدم شماره سحر بعد ۱۰-۱۲ روز افتاده و چون آهنگ زنگش یه آهنگ خالی بود صداش در نمیومد. خلاصه به مرجان گفتم که از خونمونه و به ادامه کار مشغول شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از این دعوای دیشبمون به این نتیجه رسیدم که اصلا من در ناراحتی و عصبانیت رفتار درستی ندارم و اصلا بلد نیستم چکار باید بکنم به قول مرجان در این موقع من اصلا نباید حرف بزنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز برای اولین بار این اس ام اس رو از مرجان گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt;mersi azizam. dooset daram. boos boos (&apos;*&apos;) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگه رابطمون داره حسابی شکل می گیره. دیگه هم از خیانت خبری نیست. تصمیم دارم مثل یه پسر خوب فقط با اون باشم. دوستش هم دارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 08:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تابستون کوتاهه</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سلام&lt;br /&gt;امروز 2تیر هستش. چند روزی هست امتحاناتم تموم شده. هر روز تصمیم دارم صبح ساعت 8 سر کار باشم ولی تا 12 می خوابم. علت اصلیش هم مسابقات فوتبال یورو 2008 هستش.&lt;br /&gt;6روزی هست که از سحر خبر ندارم. بهتر. این روزا مرجان بدجور روی گوشیم حساس شده و با توجه به حساسیت مرجان بهتر که ریسک نکنم و سحر رو کامل بذارم کنار.&lt;br /&gt; 1 هفته پیش که با سحر بودم رفتیم یه جای خلوت حوالی خونمون. تو ماشین بودیم که احساسات سحر زد بالا و شروع کردیم به بغل کردن و بوسیدن و لب گرفتن و مالش جاهای حساس. شب شده بود که یه هویی مونور گشت پلیس سر رسید. خوب شد اون موقع فقط تو بغلم بود و کاری نمی کردیم. خلاصه اینکه جفتمون خیس کردیم. سحر افتاده بود به التماس. من هم خیلی خونسرد فقط شاهد ماجرا بودم و خودم رو آماده کرده بودم واسه آبروریزی شدید. نشستیم تو ماشین که بریم پارکینگ و از اون ور هم کلانتری که نمی دونم یارو افسر چی شد که کارت ماشین رو داد و گفت برید. من هم به سحر گفتم برو که دیگه از این شانسا تو زندگی نمیاریم. وقتی رسیدم خونه رفتم یه دوش آب سرد گرفتم و 3-4 نخ سیگار پشت سر هم کشیدم. فکرش رو بکنید. خونه مجردی داشته باشی، دختری مثل مرجان باشه که باهاش س.ک.س هم داشته باشی، اونوقت با یه دختر دیگه تو ماشین اونم اطراف خونتون بگیرنت. اگه یه نفر اینو واسه من تعریف می کرد می گفتم خیلی خیلی احمقی، قدر نشناس!!! &lt;br /&gt;امیر هنوز با مریم هستش. مریم یه دختریه که همه ماها ازش بدمون میاد، ولی نمی دونم امیر از چیه این خوشش اومده. &lt;br /&gt;روابطم با مرجان هنوز عجیب و غریبه. به این نتیجه رسیدم که روابطم باهاش از این بهتر نخواهد شد. هفته پیش که اومده بود خونمون خیلی مسخره بازی درآورد و خندیدیم. بهش گفتم اصلا فکر نمی کردم اون دختر آروم روز اول اینقدر باحال باشه. در همه حال دیگه مسخره بازی در میاره. توی مهمونیا که ادای این مردای لیم رو دز میاره و انگشتم می کنه (طوری که کسی نفهمه). موقعی هم که تنها هستیم ادای این زنای سرد رو در میاره که موقع س.ک.س بافتنی می بافند. &lt;br /&gt;دیشب بهم گفت می خواد 2هفته دیگه خوه ما تولد بگیره. گفت که کل هزینه مشروب و شام و کیک رو خودش می خواد بده. از الان رفتم تو فکر کادو. نمی دونم باید چی بخرم! چند ماه پیش که رفته بودیم واسه یکی از دوستامون عطر بخریم از یه عطر خوشش اومد. نمی دونم درسته که منِ دوست پسر برای کادو تولد، واسه دوست دخترم عطر بخرم؟!!! شما می تونید در این زمینه راهنماییم کنید. &lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 12:03:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امیر جوگیر می شود</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سلام&lt;br /&gt;پریروز یه اتفاقی افتاد که جالب بود.&lt;br /&gt;امیر چند روزیه که با یه دختر دوست شده به نام مریم. این دختره یه خورده 6 می زنه.رفتارش خیلی ضایع هستش. به هر حال امیر ازش خوشش اومده. پنج شنبه ظهر امیر با مریم خونه بود که مرجان هم اومد. امیر و مریم سوپ درست کردن که افتضاح از آب در اومد. موقع خوردن همگی شروع کردیم سوپ رو دست انداختن. امیر هم که مثل ماست ایستاده بود و هیچی نمی گفت. پختن سوپ رو به عهده نمی گرفت که مریم نخواد خجالت بکشه. در حین شوخی بود که مریم گفت هرکی این رو بخوره فحش می ده. مرجان هم گفت که آره فحش خواهرو مادر میده. بعد این حرف مرجان مریم جون قهر کردن و رفتن تو اتاق امیر و دیگه هم بیرون نیومدن. آخر شب امیر شاکی اومد و گفت رفتارتو با مرجان درست کن. من در این مورد به امیر حق نمی دم. چون 9ماه امیر هرچی شوخی خواست با مرجان کرد؛ حالا مرجان یه شوخی با این ایکبیری خانم کرد. به هر حال امیر سر این دختره بدجور جوگیر شده و این دختره هم از اون دختراس که دوست پسرش رو از همه جدا می خواد بکنه.&lt;br /&gt;-------------------------------------------------&lt;br /&gt;مرجان که با مریم تو اتاق نرفت. مریم رفت و بعدش هم امیر رفت ببینه که چش شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 12:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه خبر؟</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سلام&lt;br /&gt;هم سحر هستش هم مرجان&lt;br /&gt;سحر گفت که خونمون نمیاد من هم بهش گفتم بیا به هم بزنیم اونم عصبانی شد و قهر کرد ولی بعدش گفت بیا با هم دوستای معمولیه خوب باشیم. من هم گفتم که باشه ولی باید یه دوست دختر داشته باشم اونم با هوو مواقت کرد.&lt;br /&gt;هفته دیگه هم که 2تا امتحان دارم و تصمیم دارم تو این چند روز تعطیلی برای امتحاناتم درس بخونم. &lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 08:18:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و 4 تا هندونه</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بذارید اول هندونه هارو بگم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;کار&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;درس&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مرجان&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;سحر&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دیروز رفتم و سحر رو دیدم. قدش کوتاهه و سنش 32. حالا چرا
من باهاش&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ارتباط رو دارم ادامه می دم به این دلیل که&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;سحر &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اون بعد از احساسم
رو ارضا می&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;کنه که مرجان نمی کنه. مرجان دختر لوسی نیست ولی این سحر
یه دختر لوس&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;هستش. منی که در حسرت یه حرف عاطفی از مرجان هستم حالا می
تونم بزودی از&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;سحر بشنوم و از طرف دیگه هم فکر می کنم
با س.ک.س هم مشکل نداشته باشه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;( &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آروم باشید، قراره اینجا من صداقت به
خرج بدم پس جنبه اش رو داشته باشید&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;).&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بذارید از جریان جذاب شب تولد حمیدرضا براتون بگم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مرجان وقتی اومد یه حرکت کرد که همون اول فکم خورد زمین.
برای حمیدرضا با&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اینکه اولش گفته بودمش چیزی نخر 
ولی یه تی شرت جیوردانو کادو خریده بود&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;راستش اولش حسودیم شد. آخه برای من تولد
یه کتاب و خودکار خریده بود&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;البته همون خودکاره قیمتش 30 تومنه. ولی
به چه کارم میاد؟ بهترین کادو&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;واسه پسرا لباس و کفشه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اوضاع خوب پیش می رفت تا اینکه نغمه اومد. نغمه کیه؟ نغمه
دوست سابق امیر&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بود که من از طریق اون با مرجان آشنا شدم
و بعدش امیر باهاش به هم زد ولی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;رابطه من با مرجان ادامه
پیدا کرد. بعدش هم مرجان با نغمه به هم زد چون&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اونو مسبب
جدایی قبلیش می دونست. حمیدرضا اونو دعوت کرده بود و من هم یه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;چیزایی می دونستم ولی جدی نگرفتم ولی وقتی نغمه اومد من تو اتاق بودم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دیدم
مرجان با یه حالت جا خورده اومد تو و بهم گفت که نغمه اومده . من هم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;چشمامو 4تا کردم و گفتم کدوم نغمه؟ بعدش اومدم بیرون و به حمیدرضا یه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;حالتی که مرجان فکر کنه من قضیه رو نمی دونم گفتم چرا دعوتش کردی؟
خلاصه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;این هم به خیر گذشت. حالا نغمه چی پوشیده بود؟ پیرهنش که
خیلی مهم نیست&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ولی یه دامن که به قول مرجان انگار ماله
مادربزرگشه. گشاد بود و همش پایین&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بود.همین دامن باعث دعوای
من و مرجان شد. من که چون مرجان بودش کلا چشمام رو کنترل می کردم و زیاد متوجه
پایین بودن دامنش نمی شدم. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;همون اولش مرجان برگشت به نغمه گفت چرا عین ج.ن.د.ه. ها
شدی؟ آخه نغمه رفته بود موهاشو&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;رنگ زرد کرده بود. راستی
اینو بگم که مهمترین دلیل اینکه مرجان با نغمه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;قهر کرده بود
این بود که نغمه با دوست پسر 4 سال پیش مرجان دوست شده بود و&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;این به مرجان
برخورده بود. اصلا این نغمه یه دختر لاشی هستش. امیر میشه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گفت به بدترین
وجه باهاش به هم زده بود ولی باز پا شد اومد مهمونیی که&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مطمئن بود امیر
هستش. خلاصه وسطایه مهمونی بود که دیدم مرجان داره به دامن&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نغمه ور میره.
مرجان کلا دختر شیطونیه. یه بار توی یه مهمونی با حمیدرضا 5&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;تومن شرط بست
که نخ پیرهنه یه دختر رو از پشت یواشکی باز کنه و این کار رو&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;هم کرد. من با
توجه به این سابقه ذهنیم فکر کردم مرجان داره نغمه رو اذیت&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;می کنه و
دامنشو می کشه پایین. نگو بیچاره می رفته دامنیشو می کشیده بالا&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;منم
هر وقت اون این کارو می کرد می کشیدمش کنار و اونم اخم می کرد و&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;وقتی ازش می پرسیدم چرا اخم می کنی جواب نمی داد. مرجان دختریه که خیلی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;خیلی حساسه و اصلا خوشش نمیاد که کسی حتی من بهش بگم چکار بکنه یا نکنه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;خلاصه
بعد اینکه چند بار این صحنه رخ داد مرجان دلخور شد و رفت تو&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آشپزخونه. من
هم خیلی بی تفاوت رفتم یه گوشه مجلس. یه خورده که گذشت باز&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;با هم خوب شدیم
ولی 2باره این صحنه رخ داد و این بار دیگه من جدی جدی شروع&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;کردم جلوی همه
بهش بی تفاوتی کردن. و یه جوری رفتار می کردم که انگار نه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;انگار دوست
دخترم تو مجلسه. این جوری خواستم بهش بفهمونم که دیگه نباید&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;برام اخم کنه
یا باهام قهر کنه. بیچاره هی خودشو بهم نزدیک می کرد ولی من&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دیگه افتاده
بودم روی اون دنده و اصلا بهش اعتنا نمی کردم من برای خودم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بودم و اونم
برای خودش . حتی نگاهش هم نمی کردم. تا اینکه آروم آروم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مهمونا شروع
کردن به رفتن و مرجانی که اصلا دست به سیاهو سفید نمی زد از&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بیکاری مشغول
جمع کردن آشپزخونه شد. تا اینکه دیدم نغمه تو اتاق حالش به&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;هم خورده. از
بس مشروب خورده بود داشت تگر می زد و من از مرجان خواستتم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بره نغمه رو
جمع و جور کنه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;..............&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ادامه داستان باشه واسه ایشالا پست بعدی فقط بگم که کار
به جایی رسید که مرجان تا صبح گریه می کرد&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 08:08:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سحر</title>
<link>http://dadamamada.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سلام&lt;br /&gt;دیروز به یه دختری تو اتوبان مدرس شماره دادم که اسمش سحر هستش. اولش که سنشو گفت کفم برید و گفتم الانه که قطع کنه ولی ادامه داد(متولد 1355). سر کار میره و ماشین داره. قیافش یادم نیست ولی احساس می کنم همون چیزیه که من می خوام. من دلم برای یه دختر لوس لک زده.&lt;br /&gt;امروز تولد حمیدرضا هستش. خونه ما تولد گرفته. 3-4 ساعت دیگه مهمونا میان. ظهر با مرجان رفته بودیم که یه عطر به عنون کادو برای حمیدرضا بخریم که حسابی اعصابمو خورد کرد. الکی بهونه گیری می کنه. از یه رفتارایی ایرادمی گیره که وقتی می فهمم چشمام 4تا میشه!! اگه رابطه ام با سحر قطعی بشه باهاش واسه همیشه به هم می زنم. من آدمی نیستم که بی وفا باشم ولی دیگه طاقتم داره تموم میشه. خلاصه اینکه شاید از این به بعد از سحر براتون بگم. راستی عطر cartier  عطر خوبیه؟اینو واسه خودم خریدم.&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 13:26:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dadamamada&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>dadamamada</dc:creator>
<guid>http://dadamamada.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
